معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم سلام یک سری اطلاعات که مضمر ثمر برای تمامی افراد میباشد تقدیم میکنیم.
دسته
دوستان
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 59079
تعداد نوشته ها : 282
تعداد نظرات : 12
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ
Rss
طراح قالب

بسم الله الرحمن الرحيم

شهيد معظم محمد موحدى راد

چند روزى مى شد كه براى گفتن حرفى، دل دل مى كرد. مى آمد پيشم مى نشست، اما عوض اين كه حرفش را بزند به در و ديوار نگاه مى كرد، در آخر هم عين آدم هاى سرخورده از اتاق بيرون مى رفت. چيزى ازش نمى پرسيدم. مى دانستم به وقتش مرا در جريان خواهد گذاشت. نمى دانم چرا اين بار خيلى طول كشيد. ديگر صبرم تمام شده بود، گفتم: «محمود جام چشمهات، لبهات، مى خوان چيزى بهم بگن چرا جلوشان را مى گيرى؟»

گفت: «يعنى نمى دونى؟ چرا نمى ذارى برم جبهه؟»

فكرش را هم نمى كردم، ناراحت شدم، قاطع تر از دفعات پيش گفتم: «دوباره شروع نكن، بى فايده س.»

مى دانست نمى تواند مرا راضى كند، بنا كرد به گريه. تحمل ديدن اشك هايش را نداشتم. رو برگرداندم طرف پنجره.

گفت: «مادر! چند شب پيش آقايى آمد به خوابم، نفهميدم كيه، ولى همش مى گفت: عجله كن، برو جبهه، حالا نمى ذارى برم ببينم اون جا چه خبره؟»

تا گفت آقا، برگشتم نگاهش كردم. تو نگاهش دنيايى التماس بود. دست و پايم به لرزه افتاده بود. گفتم: «آقا؟! پس بالاخره آمد؟!»

با چشم هاى گرد شده فقط نگاهم مى كرد.

ادامه دادم: «پدرت هم نفهميد اون آقا كى بود»

گفت: «معلوم هست چى مى گى مادر؟»

گفتم: از وقتى جنگ شروع شد، اين كابوس رو با خودم يدك كشيدم. بار اول و دوم كه رفتى جبهه زياد بهم سخت نگذشت، آخر مى دانستم برمى گردى. اما از وقتى آمدى و پا تو يك كفش كردى كه بايد برم بدجور دلم به شور افتاده.

همان طور با تعجب داشت نگاهم مى كرد، حق هم داشت.

گفتم: «سه روزه بودى كه پدرت خواب ديد. توى اون خواب هم سه روزه بودى.»

گفت: «حرف تو عوض نكن مادر، من دارم از جبهه حرف مى زنم، اون وقت شما از خواب بابا!»

- پدرت مى گفت: محمود را پشتم بسته بودم! يك هندوانه هم تو دستم بود. همين طور داشتم مى آمدم كه رسيدم به يك بيابان. ديدم باغ سرسبزى وسط بيابان است. آقايى هم دم در باغ ايستاده، يك چراغ نقره اى هم دستش است، به در باغ كه رسيدم، محمود را از پشتم باز كردم. گذاشتم زمين تا هندوانه بخورم، يك هو ديدم محمود نيست، با خودم گفتم، خدايا! يك بچه سه روزه كجا مى تونه بره؟

خوب كه نگاه كردم، ديدم وسط باغ نشسته؛ با گل  ها و پروانه ها بازى مى كند. دويدم آوردمش. دوباره تا حواسم به هندوانه پرت شد، ديدم رفته تو باغ. نگاهى به دربان باغ كردم كه مبادا جلويم را بگيرد. اما چيزى نگفت، سريع تر از قبل آوردمش، ولى بار سوم...

- بار سوم چى مادر؟

- پدرت گفت: بار سوم كه رفتم بيارمش، آن مرد جلويم را گرفت. بهش گفتم، من پدرشم، مى ترسم بزنه گل هاى مردمو خراب كنه. در جوابم گفت: اين باغ و در و دشت رو كه مى بينى، همه مال خودشه. بذار هر كارى دلش مى خواد بكنه.

طورى نگاهم مى كرد كه انگار متوجه منظورم نشده است. گفتم: نمى فهمى! نوبت به بار سوم رسيده، من نذاشتم برى، خودش آمده دنبالت!

دوباره گريه كرد، لبهايش مى خنديد اما اشك از چشمانش سرازير بود.

گفت: «اون وقت تو نمى خواى بچه ات بره وسط باغ با گلها و پروانه ها بازى كنه؟».

راضى نشدم دلش را بشكنم. خنديدم و او رفت تا باغ گل ها و پروانه هايش را پيدا كند.

 

                                شادي روحشان صلوات بفرست.

                                             بايد راه شهدا را پيمود.





دسته ها : شهدا
X