معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم سلام یک سری اطلاعات که مضمر ثمر برای تمامی افراد میباشد تقدیم میکنیم.
دسته
دوستان
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 52398
تعداد نوشته ها : 282
تعداد نظرات : 12
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ
Rss
طراح قالب

مرد ناشناس

زن بيچاره ، مشك آب را بدوش كشيده بود ، و نفس نفس زنان به سوي‏  خانه‏اش مي‏رفت . مردي ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و  خودش بدوش كشيد . كودكان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر  بودند . در خانه باز شد . كودكان معصوم ديدند مرد ناشناسي همراه مادرشان‏  به خانه آمد ، و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است . مرد  ناشناس مشك را به زمين گذاشت و از زن پرسيد : " خوب معلوم است كه‏  مردي نداري كه خودت آبكشي مي‏كني ، چطور شده كه بيكس مانده‏اي ؟ "
- "
شوهرم سرباز بود . علي بن ابيطالب او را به يكي از مرزها فرستاد  و در آنجا كشته شد . اكنون منم و چند طفل خردسال " .
مرد ناشناس بيش از اين حرفي نزد . سر را به زير انداخت و خداحافظي‏  كرد و رفت ، ولي در آن روز آني از فكر آن زن و بچه‏هايش بيرون نمي‏رفت . شب را نتوانست‏  راحت بخوابد . صبح زود زنبيلي ، برداشت و مقداري آذوقه از گوشت و آرد  و خرما ، در آن ريخت و يكسره به طرف خانه ديروزي رفت و در زد . "
كيستي ؟ "
- "
همان بنده خداي ديروزي هستم كه ، مشك آب را آوردم ، حالا مقداري‏ غذا براي بچه‏ها آورده‏ام " .
- "
خدا از تو راضي شود ، و بين ما و علي بن ابيطالب هم خدا خودش‏  حكم كند " .
"
در بازگشت و مردناشناس داخل خانه شد بعد گفت : " دلم مي‏خواهد
ثوابي كرده باشم ، اگر اجازه بدهي ، خمير كردن و پختن نان ، يا نگهداري‏  اطفال را من به عهده بگيرم " .
- "
بسيار خوب ، ولي من بهتر مي‏توانم خمير كنم و نان بپزم ، تو بچه‏ها  را نگاه دار ، تا من از پختن نان فارغ شوم " .
زن رفت دنبال خمير كردن . مرد ناشناس فورا مقداري گوشت ، كه خود  آورده بود ، كباب كرد و با خرما ، بادست خود به بچه‏ها خورانيد . به‏  دهان هر كدام كه لقمه‏اي مي‏گذاشت : "

مي‏گفت :

" فرزندم ! علي بن ابيطالب را حلال كن ، اگر در كار شما كوتاهي‏  كرده است " .
خمير آماده شد . زن صدا زد : " بنده خدا همان تنور را آتش كن " .
مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد . شعله‏هاي آتش زبانه كشيد ، چهره‏  خويش را نزديك آتش آورد و با خود مي‏گفت : " حرارت آتش را بچش ،  اين است كيفر آن كس كه در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهي مي‏كند " .
در همين حال بود كه زني از همسايگان به آن خانه سركشيد ، و مرد ناشناس‏  را شناخت . به زن صاحب خانه گفت :

 " واي به حالت ، اين مرد را كه‏  كمك گرفته‏اي نمي‏شناسي ؟ !

اين اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب است " .
زن بيچاره جلو آمد و گفت : " اي هزار خجلت و شرمساري از براي من ،  من از تو معذرت مي‏خواهم " .
- "
نه ، من از تو معذرت مي‏خواهم ، كه در كار تو كوتاهي كردم "


دسته ها : داستان ها
X