معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم سلام یک سری اطلاعات که مضمر ثمر برای تمامی افراد میباشد تقدیم میکنیم.
دسته
دوستان
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 59141
تعداد نوشته ها : 282
تعداد نظرات : 12
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ
Rss
طراح قالب

مسلمان و كتابي

در آن ايام ، شهر كوفه مركز ثقل حكومت اسلامي بود . در تمام قلمرو كشور وسيع اسلامي آن روز ، به استثناء قسمت شامات ، چشمها به آن شهر دوخته‏ بود كه ، چه فرماني صادر مي‏كند و چه تصميمي مي‏گيرد .

در خارج اين شهر دو نفر ، يكي مسلمان و ديگري كتابي ( يهودي يا مسيحي‏ يا زردشتي ) روزي در راه به هم برخورد كردند . مقصد يكديگر را پرسيدند .

معلوم شد كه مسلمان به كوفه مي‏رود ، و آن مرد كتابي درهمان نزديكي ، جاي‏ ديگري را در نظر دارد كه برود . توافق كردند كه چون در مقداري از مسافرت‏ راهشان يكي است باهم باشند و بايكديگر مصاحبت كنند .

راه مشترك ، با صميميت ، در ضمن صحبتها و مذاكرات مختلف طي شد . به‏ سر دو راهي رسيدند ، مرد كتابي با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفيق‏ مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه بود نرفت ، و از اين طرف كه او مي‏رفت‏ آمد .

پرسيد : " مگر تو نگفتي من مي‏خواهم به كوفه بروم ؟ " .

- " چرا " .

- " پس چرا از اين طرف مي‏آئي ؟

 راه كوفه كه آن يكي است " .

- " مي‏دانم ، مي‏خواهم مقداري تورا مشايعت كنم . پيغمبر ما فرمود " هرگاه دو نفر در يك راه بايكديگر مصاحبت كنند ، حقي بريكديگر پيدا مي‏كنند " . اكنون تو حقي بر من پيدا كردي . من به خاطر اين حق كه به‏ گردن من داري مي‏خواهم چند قدمي تو را مشايعت كنم . و البته بعد به راه‏

خودم خواهم رفت " .

- " اوه ، پيغمبر شما كه اين چنين نفوذ و قدرتي در ميان مردم پيدا كرد ، و باين سرعت دينش در جهان رائج شد ، حتما به واسطه همين اخلاق كريمه‏اش بوده " . تعجب و تحسين مرد كتابي در اين هنگام به منتها درجه رسيد ، كه برايش‏ معلوم شد ، اين رفيق مسلمانش ، خليفه وقت علي ابن ابيطالب " ع " بوده .

طولي نكشيد كه همين مرد مسلمان شد ، و در شمار افراد مؤمن و فداكار اصحاب علي - عليه‏السلام - قرار گرفت "


دسته ها : داستان ها
X