معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم سلام یک سری اطلاعات که مضمر ثمر برای تمامی افراد میباشد تقدیم میکنیم.
دسته
دوستان
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 59186
تعداد نوشته ها : 282
تعداد نظرات : 12
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ
Rss
طراح قالب

 بستن زانوي شتر

قافله چندين ساعت راه رفته بود . آثار خستگي در سواران و در مركبها  پديد گشته بود . همينكه به منزلي رسيدند كه آنجا آبي بود ، قافله فرود  آمد . رسول اكرم نيز كه همراه قافله بود ، شتر خويش را خوابانيد و پياده‏  شد . قبل از همه چيز ، همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند و
مقدمات نماز را فراهم كنند .
رسول اكرم بعد از آنكه پياده شد ، به آن سو كه آب بود روان شد ، ولي‏  بعد از آنكه مقداري رفت ، بدون آنكه با احدي سخني بگويد ، به طرف مركب‏  خويش بازگشت . اصحاب و ياران با تعجب باخود مي‏گفتند آيا اينجا را  براي فرود آمدن نپسنديده است و مي‏خواهد فرمان حركت بدهد ؟ ! چشمها مراقب و گوشها منتظر شنيدن فرمان بود .

 تعجب جمعيت‏  هنگامي زياد شد كه ديدند همينكه به شتر خويش رسيد ، زانوبند را برداشت‏  و زانوهاي شتر را بست ، و دو مرتبه به سوي مقصد اولي خويش روان شد .  فريادها از اطراف بلند شد : "

اي رسول خدا ! چرا مارا فرمان ندادي كه‏  اين كار را برايت بكنيم ، و به خودت زحمت دادي و برگشتي ؟

ما كه با  كمال افتخار براي انجام اين خدمت آماده بوديم " .
در جواب آنها فرمود :

" هرگز از ديگران در كارهاي خود كمك نخواهيد ،  و بديگران اتكا نكنيد ، ولو براي يك قطعه چوب مسواك باشد "


دسته ها : داستان ها
X