معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم سلام یک سری اطلاعات که مضمر ثمر برای تمامی افراد میباشد تقدیم میکنیم.
دسته
دوستان
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 59995
تعداد نوشته ها : 282
تعداد نظرات : 12
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ
Rss
طراح قالب

 

        نبرد خيبر وسه امتياز بزرگ.

        چگونه زبان دشمن به شرح افتخارات حضرت على ـ عليه السلام ـ گشوده شد ومجلسى كه براى بدگويى از او تشكيل شده بود به مجلس ثناخوانى وى تبديل گشت ؟

        شهادت امام مجتبى ـ عليه الـسلام ـ به معاويه فرصت داد كه در حيات خود زمينه خلافت را براى فرزندش يزيد فراهم سازد واز بـزرگـان صـحابه وياران رسول خدا كه در مكه ومدينه مى زيستند براى يزيد بيعت بگيرد، تا دست فرزند او را به عنوان خليفه اسلام وجانشين پيامبر بفشارند.

        بـه هـمـين منظور، معاويه سرزمين شام را به قصد زيارت خانه خدا ترك گفت ودر طول اقامت خود در مراكز دينى حجاز، با صحابه وياران رسول خدا ملاقاتهايى كرد.

        وقتى از طواف كعبه فارغ شد در ((دار الندوة ))، كه مركز اجتماع سران قريش در دوران جاهليت بود، قدرى استراحت كرد وبا سعد وقاص وديگر شخصيتهاى اسلامى ، كه در آن روز انديشه خلافت وجانشينى يزيد بدون جلب رضايت آنان عملى نبود، به گفتگو پرداخت .

        وى بر روى تختى كه براى او در دار الندوه گذارده بودند نشست وسعد وقاص را نيز در كنار خود نشاند.

        او محيط جلسه را مناسب ديد كه از امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ بدگويى كند وبه او ناسزا بگويد.

        ايـن كـار، آن هـم در كـنـار خـانه خدا ودر حضور صحابه پيامبر كه از سوابق درخشان وجانبازى وفـداكـاريـهـاى امـام ـ عليه السلام ـ آگاهى كاملى داشتند، كار آسانى نبود، زيرا مى دانستند تا چندى پيش محيط كعبه وداخل وخارج آن مملو از معبودهاى باطل بود كه همه به وسيله حضرت عـلـى ـ عـلـيه السلام ـ سرنگون شدند واو به فرمان پيامبر (ص ) گام بر شانه هاى مباركش نهاد وبـتـهـايـى را كـه خـود مـعاويه وپدران وى ساليان دراز آنها را عبادت مى كردند از اوج عزت به حضيض ذلت افكند وهمه را در هم شكست .

        (1) اكـنون معاويه مى خواست ، با تظاهر به توحيد ويگانه پرستى ، از بزرگترين جانباز راه توحيد، كه در پرتو فداكاريهاى او درخت توحيددر دلها ريشه دوانيد وشاخ وبرگ بر آورد، انتقاد كند وبه او ناسزا بگويد.

        سـعد وقاص در باطن از دشمنان امام ـ عليه السلام ـ بود وبه مقامات معنوى وافتخارات بارز امام رشك مى ورزيد.

        روزى كه عثمان به وسيله مهاجمان مصرى كشته شد همه مردم با كمال ميل ورغبت اميرمؤمنان را بـراى خـلافـت وزعـامـت انـتـخاب كردند، جز چند نفر انگشت شمار كه از بيعت با وى امتناع ورزيدند وسعد وقاص از جمله آنان بود.

        هـنـگـامـى كه عمار او را به بيعت با حضرت على ـ عليه السلام ـ دعوت كرد سخنى زننده به وى گفت .

        عمار جريان را به عرض امام ـ عليه السلام ـ رسانيد.

        حضرت فرمود:حسادت اورا از بيعت وهمكارى با ما بازداشته است .

        تـظـاهـر سـعد به مخالفت با امام ـ عليه السلام ـ به حدى بود كه روزى كه خليفه دوم به تشكيل شوراى خلافت فرمان داد واعضاى شش نفرى شورا را خود تعيين كرد وسعد وقاص وعبد الرحمان بـن عـوف پسر عموى سعد وشوهر خواهر عثمان را از اعضاى شورا قرار داد، افراد خارج از شورا با بـيـنـش خـاصى گفتند كه عمر با تشكيل شورايى كه برخى از اعضاى آن را سعد وعبد الرحمان تـشـكيل مى دهند مى خواهد براى بار سوم دست حضرت على ـ عليه السلام ـ را از خلافت كوتاه سازد.

        ونتيجه همان شد كه پيش بينى شده بود.

        سـعـد، بـه رغـم سابقه عداوت ومخالفتهاى خود با امام ـ عليه السلام ، هنگامى كه مشاهده كرد مـعـاويـه به على ـ عليه السلام ـ ناسزا مى گويد به خود پيچيد ورو به معاويه كرد وگفت :مرا بر روى تخت خود نشانيده اى ودر حضور من به على ناسزا مى گويى ؟

        به خدا سوگند هرگاه يكى از آن سـه فـضيلت بزرگى كه على داشت من داشتم بهتر از آن بود كه آنچه آفتاب بر آن مى تابد مال من باشد:1ـ روزى كه پيامبر (ص ) او را در مدينه جانشين خود قرار داد وخود به جنگ تبوك رفت به على چنين فرمود:((موقعيت تو نسبت به من ، همان موقعيت هارون است نسبت به موسى ، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست )).

        2ـ روزى كـه قـرار شـد پـيامبر با سران ((نجران )) به مباهله بپردازد، دست على وفاطمه وحسن وحسين را گرفت وگفت :((پروردگارا! اينان اهل بيت من هستند)).

        3ـ روزى كـه مـسـلـمـانـان قسمتهاى مهمى از دژهاى يهودان خيبر را فتح كرده بودند ولى دژ ((قـمـوص ))، كـه بزرگترين دژ ومركز دلاوران آنها بود، هشت روز در محاصره سپاه اسلام بود ومجاهدان اسلام قدرت فتح وگشودن آن را نداشتند.

        سـردرد شـديـد رسـول خدا مانع از آن شده بود كه شخصا در صحنه نبرد حاضر شود وفرماندهى سپاه را بر عهده بگيرد وهر روز پرچم را به دست يكى از سران سپاه اسلام مى داد وهمه آنان بدون نتيجه باز مى گشتند.

        روزى پـرچم را به دست ابوبكر داد و روز بعد آن را به عمر سپرد ولى هر دو، بى آنكه كارى صورت دهند به حضور رسول خدا بازگشتند.

        ادامه اين وضع براى رسول خدا گران ودشوار بود.

        لـذا فـرمود:فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه هرگز از نبرد نمى گريزد وپشت به دشمن نمى كند.

        او كسى است كه خداو رسول خدا او را دوست دارند وخداوند اين دژ را به دست او مى گشايد.

        هـنـگامى كه سخن پيامبر (ص ) را براى حضرت على ـ عليه السلام ـ نقل كردند، او رو به درگاه الهى كرد وگفت :((اللّه م لا معطي لم ا منعت و لا م انع لم ا ا عطيت )).

        يـعـنـى پـروردگارا! آنچه را كه تو عطا كنى بازگيرنده اى براى آن نيست وآنچه را كه تو ندهى دهنده اى براى او نخواهد بود.

        [سعد ادامه داد:] هنگامى كه آفتاب طلوع كرد ياران رسول خدا دور خيمه او را گرفتند تا ببينند اين افتخار نصيب كدام يك از ياران او مى شود.

        وقتى پيامبر (ص ) از خيمه بيرون آمد گردنها به سوى او كشيده شد ومن در برابر پيامبر ايستادم شايد اين افتخار از آن من گردد وشيخين بيش از همه آرزو مى كردند كه اين افتخار نصيب آنان شود.

        نـاگـهـان پـيـامبر فرمود: على كجاست ؟

        به حضرتش عرض شد كه وى به درد چشم دچار شده واستراحت مى كند.

        سلمة بن اكوع به فرمان پيامبر به خيمه حضرت على رفت .

        آنـگاه پيامبر زره خود را به حضرت على پوشانيد وذوالفقار را بر كمر او بست وپرچم را به دست او داد ويـاد آور شد كه پيش از جنگ آنان را به آيين اسلام دعوت كن واگر نپذيرفتند به آنان برسان كـه مـى توانند زير لواى اسلام وبا پرداخت جزيه وخلع سلاح ، آزادانه زندگى كنند وبر آيين خود باقى بمانند واگر هيچ كدام را نپذيرفتند راه نبرد را در پيش گير؛ وبدا پيامبر در حق وى دعا در پيش گير؛ وبدان كه هرگاه خداون آنامبر در حق وى دعا در پيش گير؛ وبدان كه هرگاه خداوند فـردى را بـه وسيله تو راهنمايى كند بهتر از آن است كه شتران سرخ موى مال تو باشد وآنها را در راه خدا صرف كنى .

        (1)سـعـد وقاص پس از آنكه قسمت فشرده اى از اين جريان ر، كه به طور گسترده آورديم ، نقل كرد مجلس معاويه را به عنوان اعتراض ترك گفت .

        پـيـروزى درخـشـان اسلام در خيبراين بار نيز مسلمانان در پرتو فداكارى اميرمؤمنان به پيروزى چشمگيرى دست يافتند واز اين جهت امام ـ عليه السلام ـ را فاتح خيبر مى نامند.

        وقتى با گروهى از سربازان كه پشت سر وى گام بر مى داشتند به نزديكى دژ رسيد، پرچم اسلام را بر زمين نصب كرد.

        در اين هنگام دلاوران دژ همگى بيرون ريختند.

        حارث برادر مرحب ، نعره زنان به سوى حضرت على شتافت .

        نعره او آنچنان بود كه سربازانى كه پشت سر حضرت على ـ عليه السلام ـ قرار داشتند بى اختيار به عـقـب رفـتند وحارث به مانند شيرى خشمگين بر حضرت على تاخت ، ولى لحظاتى نگذشت كه جسد بى جان او بر خاك افتاد.

        مـرگ بـرادر، مـرحب را سخت متاثر ساخت وبراى گرفتن انتقام ، در حالى كه غرق در سلاح بود وزرهى فولادين بر تن وكلاهى از سنگ بر سر داشت وكلاه خود را روى آن قرار داده بود به ميدان حضرت على ـ عليه السلام ـ آمد.

        هر دو قهرمان شروع به رجز خوانى كردند.

        ضربات شمشير ونيزه هاى دو قهرمان اسلام ويهود وحشت عجيبى در دل ناظران افكنده بود.

        ناگهان شمشير برنده وكوبنده قهرمان اسلام بر فرق مرحب فرود آمد واو را به خاك افكند.

        دلاوران يـهود كه پشت سر مرحب ايستاده بودند پا به فرار گذاشتند وگروهى كه قصد مقاومت داشتند با حضرت على ـ عليه السلام ـ تن به تن جنگ كردند وهمگى با ذلت تمام جان سپردند.

        نوبت آن رسيد كه امام ـ عليه السلام ـ وارد دژ شود.

        بـسـته شدن در مانع از ورود امام وسربازان او شد، ولى امام ـ عليه السلام ـ با قدرت الهى دروازه خيبر را از جا كند وراه را براى ورود سربازان هموار ساخت وبه اين طريق آخرين لانه فساد وكانون خـطر را درهم كوبيد ومسلمانان را از شر اين عناصر پليد وخطرناك ، كه پيوسته دشمنى با اسلام ومسلمانان را به دل داشتند(ودارند)، آسوده ساخت .

        (1)نـسبت اميرالمؤمنين با رسول اكرم (ص )اكنون كه در باره يكى از سه فضيلتى كه سعد وقاص در حـضور معاويه براى اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ ياد آورى كرد سخن گفتيم ، شايسته است كه در باره آن دو فضيلت ديگر نيز به طور فشرده سخن بگوييم .

        يكى از افتخارات امام ـ عليه السلام ـ اين است كه در تمام نبردها ملازم پيامبر(ص ) وپرچمدار وى بود، جز در غزوه تبوك كه به فرمان پيامبر در مدينه باقى ماند.

        زيـرا پـيـامبر به خوبى آگاه بود كه منافقان تصميم گرفته اند پس از خروج آن حضرت از مدينه شورش كنند.

        از ايـن رو، به حضرت على ـ عليه السلام ـ فرمود: تو سرپرست اهل بيت وخويشاوندان من وگروه مهاجر هستى وبراى اين كار جز من وتو كسى شايستگى ندارد.

        اقامت امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ نقشه منافقان را نقش بر آب كرد.

        لذا به فكر افتادند نقشه ديگرى طرح كنند تا حضرت على ـ عليه السلام ـ نيز مدينه را ترك گويد.

        از ايـن رو شـايع كردند كه روابط پيامبر وحضرت على به تيرگى گراييده است وحضرت على به جهت دورى راه وشدت گرما از جهاد در راه خدا سر باز زده است .

        هنوز پيامبر (ص ) چندان از مدينه دور نشده بود كه اين شايعه در مدينه انتشار يافت .

        امام ـ عليه السلام ـ براى پاسخ به تهمت آنان به حضور پيامبر (ص ) رسيد وجريان را با آن حضرت در ميان نهاد.

        پيامبر (ص ) با ذكر جمله تاريخى خود ـ كه سعد وقاص آرزو داشت اى كاش در باره او گفته مى شد ـ آن حضرت را تسلى داد وفرمود:((ا م ا ترضى ا ن تكون مني بمنزلة ه ارون من موسى ا لا ا نه لا نبي بعدي ؟

        ))آيا راضى نيستى كه نسبت به من ، همچون هارون نسبت به موسى باشى ؟

        جز اينكه پس از من پيامبرى نيست .

        (1)ايـن حـديث كه در اصطلاح دانشمندان به آن ((حديث المنزله )) مى گويند تمام مناصبى كه هـارون داشـت بـراى حضرت على ـ عليه السلام ـ ثابت كرده جز نبوت كه باب آن براى ابد بسته شده است .

        اين حديث از احاديث متواتر اسلامى است كه محدثان وسيره نويسان در كتابهاى خود آورده اند.

        فضيلت سومى كه سعد وقاص از آن ياد كرد مساله مباهله پيامبر (ص ) با مسيحيان نجران بود.

        آنـان پـس از مـذاكـره با پيامبر در باره عقايد باطل مسيحيت حاضر به پذيرش اسلام نشدند، ولى آمادگى خود را براى مباهله اعلام كردند.

        وقت مباهله فرا رسيد.

        پيامبر ازميان بستگان خود فقط چهار نفر را انتخاب كرد تا در اين حادثه تاريخى شركت كنند واين چهار تن جز حضرت على ودخترش فاطمه وحسن وحسين ـ عليهم السلام ـ نبودند.

        زيـرا در مـيـان تمام مسلمانان نفوسى پاكتر وايمانى استوارتر از نفوس وايمان اين چهار تن وجود نداشت .

        پـيـامبر (ص ) فاصله منزل ومحلى را كه بنا بود مراسم مباهله در آنجا انجام بگيرد با وضع خاصى طى كرد.

        او در حـالى كه حضرت حسين ـ عليه السلام ـ را در آغوش داشت ودست حسن ـ عليه السلام ـ را در دسـت گرفته بود وفاطمه ـ عليها السلام ـ وحضرت على ـ عليه السلام ـ پشت سر آن حضرت حركت مى كردند قدم به محل مباهله نهاد وپيش از ورود به محوطه به همراهان خود گفت :من هر موقع دعا كردم شما دعاى مرا با گفتن آمين بدرقه كنيد.

        چهره هاى نورانى پيامبر (ص ) وچهار تن ديگر كه سه تن ايشان شاخه هاى شجره وجود مقدس او بـودنـد چـنـان ولوله اى در مسيحيان نجران افكند كه اسقف اعظم آنان گفت :((چهره هايى را مـشاهده مى كنم كه اگر براى مباهله رو به درگاه الهى كنند اين بيابان به جهنمى سوزان بدل مى شود ودامنه عذاب به سرزمين نجران نيز كشيده خواهد شد.

        از اين رو، از مباهله منصرف شدند وحاضر به پرداخت جزيه شدند.

        عـايشه مى گويد:پيامبر (ص ) در روز مباهله چهار تن همراهان خود را زير عباى سياه خود وارد كرد واين آيه را تلاوت نمود:[ا نم ا يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس ا هل البيت و يطهركم تطهيرا].

        زمـخشرى مى گويد:سرگذشت مباهله ومفاد اين آيه بزرگترين گواه بر فضيلت اصحاب كساء است وسندى زنده بر حقانيت آيين اسلام به شمار مى رود.

        (1).

        فصل هشتم .


X