معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم سلام یک سری اطلاعات که مضمر ثمر برای تمامی افراد میباشد تقدیم میکنیم.
دسته
دوستان
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 59978
تعداد نوشته ها : 282
تعداد نظرات : 12
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ
Rss
طراح قالب
 

 پس از شهادت امام حسن عسگري (ع) :

يازدهمين امام نور، 15 روز پيش از شهادت جانسوزش، نامه هاى متعدّدى براى دوستداران و شيعيان خويش در مدائن نوشت و به كارگزار بيت خويش، ابوالاديان  داد و به او فرمود:

امض بها الى المدائن، فانك ستغيب خمسة عشر يوما و تدخل الى «سرّ من رأى»  يوم الخامس عشر و تسمع الواعية فى دارى و تجدنى على المغتسل.

فقلت:  يا سيدى! فاذا كان ذلك فمن؟

قال:  من طالبك بجوابات كتبى فهو القائم بعدى.

فقلت:  زدنى؟

قال:  من يصلى علىّ فهو القائم بعدى.

فقلت:  زدنى.

قال: من اخبر بما فى الهميان فهو القائم بعدى.

يعنى: اين نامه را بردار و بسوى مدائن حركن كن! بدان كه سفرت 15 روز به طول مى انجامد و پانزدهمين روز كه وارد سامرّا مى گردى، صداى شيون از خانه ام طنين افكن خواهد بود و پيكرم رادر مغتسل براى غسل دادن خواهى ديد.

ابوالاديان با اندوهى عميق گفت:  سالار من! اگر چنين رخداد غمبارى در پيش است، پس امام راستين پس از شما كيست؟ بار ديگر آن را معرفى كنيد.

فرمود:   تو كار خود راانجام بده!هركس پاسخ نامه ها را از تو خواست او جانشين واقعى من است.

گفتم:   سرورم! نشانه هاى بيشترى از دوازدهمين امام نور بيان كنيد.

فرمود:   نشانه ديگر اين است كه هر كس بر پيكر من نماز خواند، او امام بر حق است.

باز هم نشانه بيشترى خواستم كه فرمود:   هركس   هميان   يا بسته خاصّى را كه از جايى خواهد رسيد، طلبيد، او جانشين من است.

و ديگر شكوه و هيبت آن گرامى چنان مرا گرفت كه نتوانستم از جريان  هميان  پرس و جو كنم.

من نامه هاى آن حضرت را برداشتم و بسوى مدائن حركت كردم. پس از ورود، نامه ها را به شخصيتهاى مورد نظر رساندم و جواب گرفتم و به سرعت بسوى شهر سامرّا باز گشتم و درست همان روزى كه حضرت عسكرى (عليه السلام)پيش بينى كرده بود وارد شهر تاريخى سامرّا شدم و ديدم دريغا كه صداى شيون از بيت رفيع امامت طنين انداز است و پيكر پاك و ملكوتى حضرت عسكرى (عليه السلام) براى غسل آماده است.

جمعيت موج مى زند و جعفر درب خانه ايستاده و گروهى، از جمله دوستداران خاندان وحى و رسالت بهت زده، بر گرد او حلقه زده اند، برخى شهادت يازدهمين امام نور را، به جعفر تسليت مى گويند و برخى خلافت و امامت او را تبريك و تهنيت.

به خودم گفتم:  اگر براستى اين جناب، با آن سوابق ننگين بخواهد امام شود، ديگر بايد مقام امامت و ولايت را بدرود گفت.  چرا كه من او را به خوبى مى شناختم كه مشروبات حرام مى نوشد و در كاخ خليفه بيدادگر  عباسى  با همپالكى هايش قمار مى كند و طنبور مى نوازد. بناچار پيش رفتم و چون بسيارى، هم شهادت حضرت عسكرى (عليه السلام) را تسليت گفتم و هم بر ادعاى امامت او تبريك؛ امّا با همه وجود د ر انديشه سخنان امام عسكرى (عليه السلام)و نشانه هايى بودم كه براى امام راستين پس از خويش بيان فرموده بود.

جعفر، پاسخ تسليت و تبريك مرا گفت، امّا نه چيزى خواست و نه از مطلبى پرسيد.

درست در همين هنگام  عقيد  آمد وبه جعفر گفت:  سرورم! پيكر مطهّر حضرت عسكرى را كفن كرده ايم و آماده است كه نماز بگذاريد.

جعفر در حالى كه عناصرى از جاسوسان دستگاه خلافت، پيشاپيش او و گروهى از شيعيان نيز با نگرانى اطراف او را گرفته بودند، براى نماز بر پيكر پاك حضرت عسكرى وارد صحن خانه شد و بسوى آن رفت تا نماز بخواند، امّا هنگامى كه تصميم گرفت نماز را آغاز كند بناگاه كودكى بسان پاره ماه، با نقاب بر چهره و با موهايى پرپشت و زيبا و با دندانهايى باز و شمرده كه با فاصله هاى متناسب به سبك دلنشينى رديف شده بودند، از درون خانه تجلّى كرد و با شجاعت و شهامتى وصف ناپذير، رداى  جعفر  را گرفت و به شدّت او را عقب راند فرمود:

  تأخر يا عمّ! فأنا أحقّ بالصّلاة على أبى

يعنى: عمو! عقب برو! من بايد بر پيكر پاك پدر نماز گذارم، نه تو، چرا كه من بر نماز خواندن بر پيكر مطهر پدرم، از همه زيبنده ترم.

 جعفر  در حالى كه رنگ از چهره اش پريده بود، عقب نشينى كرد و آن كودك شكوهمند پيش آمد و بر بدن پاك حضرت عسكرى (عليه السلام) نماز خواند و پيكر مطهّر او در كنار مرقد منوّر پدرش، امام هادى (عليه السلام) به خاك سپرده شد.

آنگاه آن كودك گرانمايه بمن نگريست و فرمود:  ابوالاديان! پاسخ نامه ها را بياور!

بى درنگ همه را به او تقديم داشتم و با خود گفتم:  خداى را سپاس كه تا اين لحظه دونشان از نشانهايى را كه حضرت عسكرى (عليه السلام) براى امام راستين پس از خود فرموده بود، در اين وجود گرانمايه ديدم اينك بايد در انتظار سوّمين نشانه باشم.

از صحن خانه حضرت عسكرى (عليه السلام) بيرون آمدم و بسوى جعفر رفتم كه او نيز از بيت رفيع امامت خارج مى شد. در كنار او بودم كه  حاجزوشّا  به او گفت:  جناب! اين كودك چه كسى بود؟  گويى در اين انديشه بود كه او را تكان دهد و از خواب غفلت بيدار سازد و حجّت را براى او تمام كند.

امّا جعفر پاسخ داد:  بخداى سوگند! تاكنون نه او را ديده ام و نه مى شناسم.

درآنجا نشسته بوديم كه كاروانى از شهر  قم  رسيد و از حضرت عسكرى (عليه السلام) پرسيدند و با سوگ غمبار رحلتش روبرو شدند.

پرسيدند:  اينك امام پس از حضرت كيست؟

گروهى جعفر را نشان دادند.

كاروانيان هوشمند پيش آمدند وضمن عرض تسليت بخاطر شهادت حضرت عسكرى (عليه السلام)و تبريك امامت و ولايت جعفر، گفتند:  عالى جناب! ما از ايران آمده ايم و به همراه خويش اموال و نامه هايى آورده ايم، تقاضاى ما اين است كه مقدار پولها و نام ارسال كننده گان نامه ها را بيان فرماييد.

جعفر برآشفت و بپا خاست و دامن لباس خويش را تكان داد و گفت: شما مى خواهيد ما از غيب خبر دهيم؟  و بر آنان پرخاش كرد.

درست در همين بحران بود كه يكى از خدمتگزاران حضرت مهدى (عليه السلام) از بيت رفيع امامت بيرون آمد و خطاب به كاروانيان، هم نام يك يك نويسندگان نامه را برشمرد و هم به آنان پاسخ داد كه:  در هميان، يك هزار دينار است و ده دينار آن نيز سكّه هاى تقلّبى است.

كاروانيان انديشمند و بادرايت، شادمان شدند وگفتند:  همان وجود گرانمايه اى كه تو را بسوى ما فرستاده است، او امام راستين وجانشين حضرت عسكرى (عليه السلام) است و نه ديگرى.  و همه اموال را به همراه نامه ها،

تقديم داشتند و من نيز سوّمين نشانى را كه سالارم حضرت عسكرى (عليه السلام)داده بود،به چشم خويش ديدم.


X