معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم سلام یک سری اطلاعات که مضمر ثمر برای تمامی افراد میباشد تقدیم میکنیم.
دسته
دوستان
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 52388
تعداد نوشته ها : 282
تعداد نظرات : 12
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ
Rss
طراح قالب

  رسول خدا صلي الله عليه و آله:

لا يَنالُ شَفاعَتي مَن اَخَّرَ الصَّلوةَ بَعدَ وَقتِها؛

كسي كه نماز را از وقتش تأخير بيندازد، (فرداي قيامت) به شفاعت من نخواهد رسيد.

 

محاسن ج1 ، ص80 - وسايل الشيعه ج4 ، ص114

 

 

 

امام صادق عليه السلام:

اثافى الاسلام ثلاثة: الصلوة و الزكوة و الولاية،لا تصح واحدة منهن الا بصاحبتيها؛


سنگهاى زيربناى اسلام سه چيز است: نماز، زكات و ولايت كه هيچ يك از آنها بدون ديگرى درست نمى‏ شود.

 

كافى(ط-الاسلاميه) ج2، ص 18

 امام حسين عليه‏السلام:

فى بَيانِ ما يَحدُثُ فى زَمَنِ ظُهورِ المامِ الحُجَّةِ عليه‏السلام : وَ لَتَنزِلَنَّ البَرَكَةُ مِنَ السَّماءِ اِلَى الرضِ حَتّى اِنَّ الشَّجَرَةَ لَتَقصِفُ مِمّا يَزيدُ اللّه‏ُ فيها مِنَ الثَّمَرَةِ وَ لَتُوكَلُ ثَمَرةُ الشِّتاءِ فِى الصَّيفِ وَ ثَمَرَةُ الصَّيفِ فِى الشِّتاءِ وَ ذلِكَ قَولُهُ تعالى: «وَ لَو اَنَّ اَهلَ القُرى آمَنوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الرضِ وَلكِن كَذَّبُوا»؛
 

در بيان آنچه هنگام ظهور امام زمان عليه‏السلام رخ مى ‏دهد : بركت از آسمان به سوى زمين فرو مى ‏ريزد، تا آن‏جا كه درخت از ميوه فراوانى كه خداوند در آن مى‏افزايد، مى‏ شكند. (مردم) ميوه زمستان را در تابستان و ميوه تابستان را در زمستان مى‏ خورند و اين معناى سخن خداوند است كه: (و اگر مردمِ آبادى‏ ها ايمان مى ‏آوردند و تقوا پيشه مى‏ كردند، بركت‏هايى از آسمان و زمين به روى آنان مى‏ گشوديم، ليكن تكذيب كردند)

 

الخرائج و الجرائح ج2 ،ص849

 

 

 

 رسول اكرم صلى‏ الله ‏عليه‏ و ‏آله :

اَنـَا اَديبُ اللّه‏ِ وَ عَلىٌّ اَديبى ، اَمَرَنى رَبّى بِالسَّخاءِ وَ الْبِرِّ وَ نَهانى عَنِ الْبُخْلِ وَ الْجَفاءِ وَ ما شَى‏ءٌ اَبْغَضُ اِلَى اللّه‏ِ عَزَّوَجَلَّ مِنَ الْبُخْلِ وَ سوءِ الْخُلُقِ، وَ اِنَّهُ ليُفْسِدُ العَمَلَ كَما يُفْسِدُ الخَلُّ الْعَسَلَ؛

من ادب آموخته خدا هستم و على، ادب آموخته من است . پروردگارم مرا به سخاوت و نيكى كردن فرمان داد و از بخل و سختگيرى بازَم داشت . در نزد خداوند عزّوجلّ چيزى منفورتر از بخل و بد اخلاقى نيست ،و همانا آن عمل را ضايع مى‏ كند ، آن‏سان كه سركه عسل را.

 

مكارم الاخلاق ص 17

 

 

 پيامبر صلى‏ الله عليه ‏و ‏آله :

اللّهُمَّ أحِبَّ حَسَنا وحُسَينا وأحِبَّ مَن يُحبُّهُما

بار خدايا! حسن و حسين را دوست بدار و دوستداران آن دو را نيز دوست بدار.

 

مناقب آل ابي طالب(ابن شهر آشوب) ج3 ، ص383

 

 

حضرت زهرا سلام الله عليها:

فَجَعَلَ اللهُ...اِطاعَتَنا نِظاماً لِلمِلَّةِ وَ اِمامَتَنا أماناً لِلفِرقَة؛

خدا اطاعت و پيروي از ما اهل بيت را سبب برقراري نظم اجتماعي در امت اسلامي و امامت و رهبري ما را عامل وحدت و درامان ماندن از تفرقه ها قرار داده است.

 

        الاحتجاج علي اهل اللجاج (طبرسي)ج1 ، ص99

 

 

 قال رسول الله صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله :


خَيرُ الدُّنيا وَالآخِرَةِ مَعَ العِلمِ وَشَرُّ الدُّنيا وَالآخِرَةِ مَعَ الجَهلِ ؛


خير دنيا و آخرت با دانش است و شرّ دنيا و آخرت با نادانى.

 

                               (بحارالانوار، ج79، ص170)

رسول اكرم صلى الله عليه و آله :

لا تَزالُ اُمَّتى بِخَيرٍ ما تَحابّوا وَ اَقامُوا الصَّلاةَ و آتَوُا الزَكاةَ وقَروا الضَّيفَ... ؛

امّتم همواره در خير و خوبى اند تا وقتى كه يكديگر را دوست بدارند، نماز را برپا دارند، زكات بدهند و ميهمان را گرامى بدارند...

 

 امالى (طوسى) ص 647، ح 1340

   رسول اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏ آله :

 

            إنَّ الوَلَدَ الصّالِحَ رَيحانَةٌ مِن رَياحينِ الجَنَّةِ؛

 

                   فرزند شايسته و خوب گلى از گل‏هاى بهشت است.

 

                                             كافى(ط-الاسلاميه) ج6، ص3، ح10

 

دسته ها : اخلاقي

حديث امام باقر عليه ‏السلام :

 

اَللّهُمَّ ارزُقنى وَلَدا وَاجعَلهُ تَقيّا زَكيّا لَيسَ فى خَلقِهِ زيادَةٌ ولا نُقصانٌ واجعَل عاقِبَتَهُ إلى خَيرٍ؛

 

خداوندا به من فرزندى عطا كن و او را پرهيزگار و پاك قرار ده كه در آفرينشش كم و زيادى نباشد و سرانجامش را نيكو گردان.

 

  وسايل الشيعه ج20 ، ص117 - تهذيب الاحكام (تحقيق خرسان)ج7، ص411، ج1641

 

نظر قرآن درباره وجدان

قرآن در مورد اينكه انسان مجهز به يك سلسله الهامات فطري هست سكوت‏

نكرده است . در سوره مباركه والشمس مي‏خوانيم : « و الشمس و ضحيها 0 و

القمر اذا تليها 0 و النهار اذا جليها 0 و الليل اذا يغشيها 0 و السماء و

ما بنيها 0 و الارض و ما طحيها 0 و نفس و ما سويها 0 فالهمها فجورها و

تقويها » . آخرين سوگند اين است : سوگند به روح بشر و اعتدال آن‏

كه خداي متعال به روح بشر كارهاي فجور و كارهاي تقوا را الهام كرد كه چي‏

فجور است ، چي فسوق است ، چي زشت و نبايد كردني است و چي تقوا و پاكي‏

است و بايد انجام بشود .

وقتي اين آيه قرآن نازل شد : « تعاونوا علي البر و التقوي و لا تعاونوا

علي الاثم و العدوان » بر كارهاي نيك و بر تقواها همكاري كنيد ولي‏

بر اثمها ، گناهها و كارهاي دشمني خيز همكاري نكنيد ، مردي به نام وابصه آمد

خدمت رسول اكرم و گفت : يا رسول الله ! سؤالي دارم فرمود : من بگويم‏

سؤال تو چيست ؟ بفرماييد آمده اي كه بر و تقوا ، و همچنين اثم و عدوان‏

را برايت تعريف بكنم گفت : بله يا رسول الله ! براي همين آمده ام‏

نوشته اند پيغمبر انگشتانشان را اين جور كردند   زدند به سينه وابصه‏

و فرمودند : يا « وابصة ! استفت قلبك ، استفت قلبك ، استفت قلبك »

  اين استفتاء را از دل خودت بكن ، از قلبت استفتاء كن يعني خدا

اين شناخت را به صورت يك الهام به قلب هر بشري الهام فرموده است اين‏

شعر مولوي كه : " گفت پيغمبر كه « استفتوا القلوب » " همين حديث را

بيان مي‏كند .

يا آيه ديگر قرآن مي‏فرمايد : « و اوحينا اليهم فعل الخيرات » .

در تفسير الميزان استنباط خيلي شيريني دارند ، مي‏فرمايند نفرمود : و

اوحينا اليهم ان افعلوا الخيرات وحي كرديم كه كارهاي خير را انجام دهند

اگر اين جور بود همين وحي عادي مي‏شد ، يعني به آنها دستور داديم ولي‏

مي‏فرمايد : « و اوحينا اليهم فعل الخيرات »خود كار را وحي كرديم ، يعني‏

خود كار را به آنها الهام كرديم .

دسته ها : اخلاقي

 رابطه آزادي انسان و وجود خدا

مسئله " قضا و قدر " مسئله اي است كه بيش از هزار سال است كه حل‏

شده كه با آزادي بشر كوچكترين منافاتي ندارد ، بلكه تنها با فرض خدا و

قضا و قدر است كه مي‏توان دم از آزادي انسان زد انسان به دليل اينكه نفخه‏

اي است الهي مي‏تواند از جبر طبيعت آزاد باشد والا اگر انسان همين اندام‏

است و اراده انسان قهرا زاييده همين حركات اتمها و غيره است ، انسان‏

جز " مجبور " چيز ديگري نمي‏تواند باشد " سارتر " مي‏گويد : انسان يك‏

اراده آزاد است مي‏پرسيم : خود اراده از كجا پيدا شده ؟ اگر فكر و اراده‏

انسان خاصيتهاي جبري طبيعت و ماده باشد ، ديگر آزادي يعني چه ؟ ! بگذار اين حرف را كسي بگويد كه براي انسان قدرتي مافوق طبيعت قائل است يعني‏

انسان را مقهور طبيعت نمي‏داند ، قاهر بر طبيعت مي‏داند و طبيعت را اصل‏

و روح را فرع نمي‏داند بلكه صحبت اصل و فرع نيست ، دو نيرو قائل است :

طبيعت و ماوراء طبيعت در انسان و انسان به حكم آنكه شعله و فيضي است‏

ماوراء طبيعي ، مي‏تواند بر طبيعت خودش مسلط باشد و تصميمش عين حركات‏

اتمها نباشد ، چيز ديگري باشد ، مي‏تواند طبيعت را تغيير بدهد و بر

طبيعت غلبه كند " انسان هيچ خودي ندارد غير از آزادي " يعني چه ؟ !

البته اينكه انسان هيچ سرشت و طبيعتي ندارد ، يك مقدار حرف درستي است‏

، و امشب قصد داشتم اين مطلب را با فلسفه اسلامي بيان كنم مطلبي را كه‏

او تحت عنوان اصالت وجود گفته است ، علماي اسلام به نام اصالت وجود

نمي‏شناسند ولي به نام ديگري بخشي از حرفهاي او را گفته اند كه انسان‏

خودش وجود خود را مي‏سازد ، انسان خودش وجود خود را انتخاب مي‏كند يعني‏

انسان مانند اشياء طبيعي نيست آنچه در طبيعت است همان چيزي است كه‏

خلق شده است جز انسان كه همان چيزي است كه بخواهد باشد ولي اين معنايش‏

اين نيست كه انسان فاقد سرشت و فطرت و طبيعت است ، بلكه به اين معني‏

است كه سرشت انسان چنين سرشتي است نه اينكه انسان سرشت و خودي ندارد

[ به عبارت ديگر ] خود انسان خودي است كه چنين اقتضايي دارد نه اينكه‏

انسان چون خود ندارد چنين است .

چون اين بحث را ديشب وعده دادم ، براي اينكه امشب به سكوت مطلق‏

برگزار نكنم فقط دو قسمت را خيلي مختصر صحبت مي‏كنم .

دسته ها : اخلاقي

چرا در دنياي غرب اينهمه بيماري رواني زياد شده است ؟

علتش آزادي‏ اخلاقي و جنسي و تحريكات فراوان سكسي است كه به وسيله جرائد و مجلات و سينماها و تئاترها و محافل و مجالس رسمي و غير رسمي و حتي خيابانها و كوچه‏ها انجام مي‏شود . اما علت اينكه در اسلام دستور پوشش اختصاص به زنان يافته است اين‏ است كه ميل به خودنمائي و خودآرائي مخصوص زنان است . از نظر تصاحب‏ قلبها و دلها مرد شكار است و زن شكارچي ، همچنانكه از نظر تصاحب جسم و تن ، زن شكار است و مرد شكارچي . ميل زن به خودآرائي از اين نوع حس‏ شكارچيگري او ناشي مي‏شود . در هيچ جاي دنيا سابقه ندارد كه مردان لباسهاي‏ بدن نما و آرايشهاي تحريك كننده به كار برند . اين زن است كه به حكم‏ طبيعت خاص خود مي‏خواهد دلبري كند و مرد را دلباخته و در دام علاقه به‏ خود اسير سازد . لهذا انحراف تبرج و برهنگي از انحرافهاي مخصوص زنان‏ است و دستور پوشش هم براي آنان مقرر گرديده است . اما درباره طغيان پذيري غريزه جنسي و اينكه بر خلاف ادعاي افرادي مانند راسل ، غريزه جنسي با آزاد گذاشتن كامل و خصوصا با فراهم كردن وسائل‏ تحريك هرگز سير نمي‏شود و اشباع نمي‏گردد و همچنين درباره انحراف " چشم‏ چراني " در مردان و انحراف " تبرج " در زنان ، باز هم بحث خواهيم‏ كرد .  

دسته ها : اخلاقي
 

سيماي حقيقي مسأله حجاب

حقيقت امر اينست كه در مسأله پوشش - و به اصطلاح عصر اخير حجاب -

سخن در اين نيست كه آيا زن خوب است پوشيده در اجتماع ظاهر شود يا

عريان ؟ روح سخن اينست كه آيا زن و تمتعات مرد از زن بايد رايگان باشد

؟ آيا مرد بايد حق داشته باشد كه از هر زني در هر محفلي حداكثر تمتعات‏

را به استثناء زنا ببرد يا نه ؟

اسلام كه به روح مسائل مي‏نگرد جواب مي‏دهد : خير ، مردان فقط در محيط

خانوادگي و در كادر قانون ازدواج و همراه با يك سلسله تعهدات سنگين‏

مي‏توانند از زنان به عنوان همسران قانوني كامجوئي كنند ، اما در محيط

اجتماع استفاده از زنان بيگانه ممنوع است . و زنان نيز از اينكه مردان‏

را در خارج از كانون خانوادگي كامياب سازند به هر صورت و به هر شكل‏

ممنوع مي‏باشند .

درست است كه صورت ظاهر مسأله اينست كه زن چه بكند ؟ پوشيده بيرون‏

بيايد يا عريان ؟ يعني آنكس كه مسأله به نام او عنوان مي‏شود زن است ، و

احيانا مسأله با لحن دلسوزانه‏اي طرح مي‏شود كه آيا بهتر است زن آزاد باشد

يا محكوم و اسير و در حجاب ؟ اما روح مسأله و باطن مطلب چيز ديگر است‏

و آن اينكه آيا مرد بايد در بهره‏كشي جنسي از زن ، جز از جهت زنا ، آزادي‏

مطلق داشته باشد يا نه ؟ يعني آنكه در اين مسأله ذي نفع است مرد است نه‏

زن ، و لااقل مرد از زن در اين مسأله ذي نفع‏تر است . به قول ويل دورانت‏

:  " دامنهاي كوتاه براي همه جهانيان بجز خياطان نعمتي است " .

پس روح مسأله ، محدوديت كاميابيها به محيط خانوادگي و همسران مشروع ،

يا آزاد بودن كاميابيها و كشيده شدن آنها به محيط اجتماع است . اسلام‏

طرفدار فرضيه اول است .

از نظر اسلام محدوديت كاميابيهاي جنسي به محيط خانوادگي و همسران مشروع‏

، از جنبه رواني به بهداشت رواني اجتماع كمك مي‏كند ، و از جنبه‏

خانوادگي سبب تحكيم روابط افراد خانواده و برقراري صميميت كامل بين‏

زوجين مي‏گردد ، و از جنبه اجتماعي موجب حفظ و استيفاء نيروي كار و

فعاليت اجتماع مي‏گردد ، و از نظر وضع زن در برابر مرد ، سبب مي‏گردد كه‏

ارزش زن در برابر مرد بالا رود .

فلسفه پوشش اسلامي به نظر ما چند چيز است . بعضي از آنها جنبه رواني‏

دارد و بعضي جنبه خانه و خانوادگي ، و بعضي ديگر جنبه اجتماعي ، و بعضي‏

مربوط است به بالا بردن احترام زن و جلوگيري از ابتذال او .

حجاب در اسلام از يك مسأله كلي‏تر و اساسي‏تري ريشه مي‏گيرد و آن اينست‏

كه اسلام مي‏خواهد انواع التذاذهاي جنسي ، چه بصري و لمسي و چه نوع ديگر به‏

محيط خانوادگي و در كادر ازدواج قانوني اختصاص يابد ، اجتماع منحصرا

براي كار و فعاليت باشد . برخلاف سيستم غربي عصر حاضر كه كار و فعاليت‏

را با لذتجوئيهاي جنسي به هم مي‏آميز دل ، اسلام مي‏خواهد اين دو محيط را

كاملا از يكديگر تفكيك كند .

  

دسته ها : اخلاقي

حسادت

ريشه ديگري كه براي پيدا شدن حجاب ذكر كرده‏اند جنبه اخلاقي دارد . در

اينجا نيز مانند نظريه سابق علت پديد آمدن حجاب را تسلط مرد و اسارت‏

زن معرفي كرده‏اند ، با اين فرق كه در اينجا براي تسلط جوئي مرد ، به جاي‏

ريشه اقتصادي ريشه اخلاقي ذكر شده است ، گفته‏اند علت اينكه مرد ، زن را

بدين شكل اسير نگه مي‏دارد حس خودپرستي و حسادت وي نسبت به مردان ديگر

است . مرد نمي‏خواهد ورشك مي‏برد كه مردان ديگر و لو با نگاه كردن يا

همسخن شدن ، از زني كه تحت اختيار او است استفاده كنند .

به عقيده اين دسته ، قوانين ديني و مذهبي با اينكه در جاهاي ديگر با

خودخواهيها و خودپرستيها مبارزه كرده است در اينجا برعكس عمل كرده روي‏

اين خودخواهي مردان صحه گذاشته منظور آنها را تأمين كرده است .

برتراند راسل مي‏گويد : بشر توانسته است تا حدي در مورد مال و ثروت بر

خودخواهي و بخل غالب گردد ولي در مورد زن نتوانسته است بر اين خودخواهي‏

تسلط پيدا كند . از نظر راسل " غيرت " صفت ممدوحي نيست و ريشه آن نوعي بخل و امساك است .

مفهوم سخن راسل اينست كه اگر بذل و بخشش در مورد ثروت خوب است در

مورد زن هم خوب است . چرا بخل و امساك و حسادت در مورد مال نكوهيده و

در مورد زن ستوده است ؟ چرا نان و سفره داشتن و نمك خود را خورانيدن از

لحاظ اخلاق اقتصادي مورد تمجيد و ستايش است و همين بذالي و گذشت و كام‏

ديگران را شيرين كردن در اخلاق جنسي مذموم است ؟ به عقيده امثال راسل اين‏

تفاوت علت معقولي ندارد ، اخلاقي نتوانسته است در مورد امور جنسي بر

خودخواهي و تسلط جوئي بشر غلبه كند ، برعكس تسليم خودپرستي شده همان‏

رذيله را به نام غيرت از طرف مرد ، و به نام عفاف و حجاب از طرف زن‏

تحت عنوان اخلاق حسنه پذيرفته است .

دسته ها : اخلاقي

  آخربيني

يكي ديگر از خواص عقل كه تربيت عقل افراد بايد بر اين اساس باشد

مسأله آينده را به حساب آوردن است كه روي اين مطلب نيز در تربيتهاي‏

اسلامي زياد تكيه مي‏شود كه خودتان را در زمان حال حبس نكنيد ، به آينده‏

توجه داشته باشيد و عواقب و لوازم و نتايج نهائي كار را در نظر بگيريد .

حديث معروفي هست كه ما در " داستان راستان " نقل كرده‏ايم كه شخصي‏

مي‏آيد خدمت حضرت رسول و عرض مي‏كند : يا رسول‏الله ! مرا موعظه بفرمائيد

. حضرت به او فرمود : آيا اگر بگويم به كار مي‏بندي ؟ گفت : بلي . باز

حضرت تكرار كرد : آيا اگر بگويم به راستي به كار مي‏بندي ؟ گفت : بلي .

يك دفعه ديگر هم حضرت اين جمله را تكرار فرمود . اين سه بار تكرار كردن‏

براي اين بود كه حضرت مي‏خواست كاملا او را براي آن حرفي كه مي‏خواهد

بگويد آماده كند . همينكه سه بار از او اقرار گرفتند و آماده‏اش كردند

فرمودند : « اذا هممت بامر فتدبر عاقبته »   " هر كاري را كه به آن‏

تصميم مي‏گيري ، آن آخرهايش را نگاه كن " . و همين است كه در ادبيات اسلامي تحت عنوان "

آخر بيني " آمده است ، مخصوصا در " مثنوي " در اين زمينه زياد بحث‏

شده است . مي‏گويد :

                              اين هوي پرحرص و حالي بين بود  

                                                     عقل را انديشه يوم الدين بود

                     هر كه آخر بين بود او مؤمن است

                                                    هركه آخور بين بود او بيدن است


 

دسته ها : اخلاقي

عقل بايد غربال كننده باشد .

روايت بسيار معروفي داريم كه در " كتاب العقل و الجهل " كافي ،
بحار و تحف العقول آمده است   و روايتي است كه " هشام‏بن الحكم "
 متكلم معروف نقل كرده است از حضرت موسي بن جعفر عليه‏السلام خطاب‏
به خود هشام كه روايت بسيار مفصلي است و من قسمتهايي از آن را سالها
پيش يادداشت كردم و اكنون همان قسمتها را براي شما مي‏خوانم . در آنجا
حضرت استناد مي‏فرمايند به يك آيه در قرآن كه در سوره " زمر " است و
مي‏فرمايد :
«
فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هديهم‏
الله الله و اولئك هم اولوا الالباب » .
آيه عجيبي است : بشارت بده بندگان مرا ، آنان كه سخن را استماع‏
مي‏كنند   . بعد چكار مي‏كنند ؟ آيا هر چه را شنيدند همان را باور مي‏كنند و همان را به كار مي‏بندند ، يا همه را يكجا رد مي‏كنند ؟

²فيتبعون احسنه »، نقادي مي‏كنند ، سبك سنگين مي‏كنند ، ارزيابي مي‏كنند ،

آن را كه بهتر است انتخاب مي‏كنند و آن بهتر انتخاب شده را پيروي‏

مي‏نمايند . آنوقت مي‏فرمايد : چنين كساني هستند كه خدا آنها را هدايت‏

كرده ( يعني هدايت الهي يعني اين ، استفاده از نيروي عقل يعني اين )

« و اولئك هم اولوا الالباب »ا ينها به راستي صاحبان عقل هستند . اين ،

دعوت عجيبي است .

حضرت خطاب به هشام اينطور مي‏فرمايد : « يا هشام ان الله تبارك و

تعالي بشر اهل العقل و الفهم في كتابه فقال » خدا اهل عقل و فهم را

بشارت داده و فرموده : « فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه .

. . »

از اين آيه و حديث كاملا پيداست كه يكي از بارزترين صفات عقل براي‏

انسان همين تمييز و جدا كردن است ، جدا كردن سخن راست از سخن دروغ ،

سخن ضعيف از سخن قوي ، سخن منطقي از سخن غير منطقي ، و خلاصه غربال كردن‏

. عقل آنوقت براي انسان عقل است كه به شكل غربال دربيايد ، يعني هر چه‏

را كه وارد مي‏شود سبك سنگين كند ، غربال كند ، آنهايي را كه به درد

نمي‏خورد دور بريزد و به درد خورها را نگاه دارد .

حديثي هست كه ظاهرا از پيغمبر اكرم ، و ناظر به همين مطلب است ، و

از اين احاديث زياد است . مي‏فرمايد : « كفي بالمرء » « جهلا ان يحدث بكل ماسمع »   . براي جهالت انسان همين بس كه هر چه‏

مي‏شنود نقل كند ( خوش باوري ) . بعضي‏ها خاصيت ضبط صوت و گرامافون را

دارند . كأنه هر چه ديگران مي‏گويند پر مي‏شوند و بعد هم در جاي ديگر تحويل‏

مي‏دهند بدون آنكه تشخيص بدهند . كه آنچه مي‏شنوند [ صحيح است يا غلط ] .

خيلي چيزها انسان مي‏شنود ، كمي از آن را بايد قابل قبول و قابل نقل بداند

. قبلا هم عرض كرديم بعضي از عالمها هستند - عالمهاي خيلي عالم - كه كمتر

از آنچه كه عالمند عاقلند . ( عقلي كه در اينجا مي‏گوئيم ، معيارش يكي‏

همين است ) . عالمند به معناي اينكه اطلاعات بسيار وسيعي دارند . كمتر

عاقلند براي اينكه هر چه را از هر جا ديدند جمع مي‏كنند و برايشان فرق‏

نمي‏كند ، همه را هم پس مي‏دهند بدون اينكه فكر بكنند كه اين [ با واقع ]

جور درمي‏آيد يا جور درنمي‏آيد . و عجيب اينست كه با اينكه ما در روايات‏

خودمان داريم كه راوي بايد نقاد باشد و هر چه را كه مي‏شنود روايت نكند ،

معذلك مي‏بينيم كه در ميان همين راويان و محدثان يا مورخان خودمان فراوان‏

ديده مي‏شوند [ افرادي كه اين اصل را رعايت نمي‏كنند ] .

دسته ها : اخلاقي

  كدام علم ؟

در مسأله تعليم و تعلم ، عمده اينست كه ما ببينيم حدود اين مطلب‏

چيست ؟ من در يك سخنراني كه در " گفتار ماه "   چاپ شده به نام‏

" فريضه علم " بحثي را طرح كردم كه بعضي علمها واجب عيني است ، يعني‏

خود آن علم به عنوان يك اعتقاد بر هر مسلماني لازم و واجب است ، مثل‏

معرفةالله ، علم بالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الاخر ، آن مقدار

كه مقدمه ايمان يا از شرايط ايمان است ، چون ايمان در اسلام گرايش عن علم است نه گرايش عن تقليد . اين علم واجب عيني‏

است . اين را همه علما ذكر كرده‏اند . پس " « طلب العلم فريضة » "

قدر مسلم شامل آن علمهايي كه از شرايط ايمان است هست . از اين كه‏

بگذريم ، بايد ببينيم كه [ اين علم ] چيست ؟

يك بحث تقريبا لغو و بيهوده‏اي ميان اصناف علماي اسلامي در گرفته راجع‏

به اينكه اين علمي كه فريضه است چه علمي است ؟ فقها گفتند كه مقصود علم‏

فقه است براي اينكه مقدمه عمل است . علماي اخلاق گفتند خير ، علم اخلاق‏

خيلي از آن لازمتر و واجبتر است . علماي كلام گفتند علم كلام است . علماي‏

تفسير گفتند علم تفسير و كتاب الله است . ولي اين ديگر بحث ندارد ،

زيرا علم يا خودش هدف است و يا مقدمه است براي هدفي . هر جا كه خودش‏

هدف است ، واجب است ، مثل همين اصول عقايد . هر جا هم كه خودش هدف‏

نيست . اگر هدفي از هدفهاي اسلامي متوقف به آن باشد ، از باب مقدمه‏

واجب ، واجب مي‏شود . خود فقها اين سخن را مي‏گويند كه آموختن مسائل ،

واجب مقدمي ولي واجب تهيؤي است ، و به اصطلاح واجب نفسي تهيؤي است ،

يعني آن چيزي كه بر ما واجب است عمل كردن است ، مثلا ما بايد نماز

بخوانيم ، ولي اينكه انسان بخواهد درست نماز بخواند ، بدون اينكه مسائل‏

نماز را بداند امكان ندارد . پس براي اينكه انسان براي خواندن نماز

آماده شود ، يعني بتواند نماز را صحيح بخواند ، واجب است مسائل نماز را

ياد بگيرد . اختصاص به نماز و روزه و اينگونه تكاليف ندارد ، هر

وظيفه‏اي از وظايف اسلامي كه نيازمند به علم باشد ، همان علم برايش واجب‏

مي‏شود به عنوان يك واجب نفسي تهيوي ، يعني واجبي كه ما را آماده‏ مي‏كند براي واجب ديگر ، واجبي كه نوعي واجب مقدمي است . علم اخلاق هم‏

طبعا [ يك واجب نفسي تهيؤي است ] . اسلام از ما يزكيهم مي‏خواهد ، تزكيه‏

نفس مي‏خواهد ، آن هم كه بدون علم ممكن نيست ، پس آموختن مسائل رواني و

اخلاقي ، مقدمه براي اينكه تزكيه نفس حاصل بشود لازم است . همچنين وقتي‏

ما بايد يك سلسله دستورات را از قرآن بياموزيم ، بديهي است آموختن خود

قرآن و تفسير آن واجب است . و دائره علم آنوقت توسعه پيدا مي‏كند كه ما

گذشته از واجبهاي عيني يك سلسله واجبهاي كفائي داريم ، يعني واجبهايي كه‏

بايد بر اساس تقسيم كار صورت بگيرد . نظير اينكه وجود پزشك لازم است ،

پس علم پزشكي واجب كفائي است ، يعني واجب است به طور وجوب كفائي كه‏

در ميان مردم به قدر كفايت پزشك باشد كه بيماران به آنها مراجعه كنند .

پزشك كه بدون علم نمي‏شود ، و يا همين جور از زمين نمي‏رويد ، از آسمان هم‏

كه نمي‏افتد ، همين انسانها بايد پزشك بشوند ، پس بايد علمش را

بياموزند . آنكه اسلام مي‏خواهد اينست كه پزشك لازم است ، ولي بديهي است‏

كه مقدمه‏اش را هم بايد تهيه كرد . اينست كه علم پزشكي واجب كفائي است‏

. حدش چيست ؟ حد معين ندارد ، در هر زماني به هر حدي كه امكان دارد ،

به همان حد واجب است . يك زمان بر مردم واجب بود " قانون " بوعلي‏

را بخوانند ، امروز واجب است كه يك چيز ديگر بخوانند ، چون بهتر از آن‏

آمده .

مثال ديگر " تجارت " است . آيا در نظام اقتصادي اسلام وجود يك عده‏

واسطه كه كالا را از توليد كننده به مصرف كننده برسانند تأييد و تثبيت‏

شده كه عده‏اي شغل آزادي به عنوان واسطه ميان مصرف كننده و توليد كننده داشته باشند ؟ اگر تأييد شده ، علم‏

تجارت هم آموختنش واجب است .

مثال ديگر : قرآن مي‏فرمايد :

« أعدوا لهم ما استطعتم من قوه ومن رباط الخيل ترهبون به عدو الله‏

وعدوكم » . آيا تهيه قوه به اندازه‏اي كه « ترهبون به عدو الله‏

وعدوكم »واجب است يا واجب نيست ؟ بله واجب است . ولي اين كار خود

به خود كه انجام نمي‏شود ، با بيل برداشتن كه قوه به دست نمي‏آيد ، قوه به‏

دست آوردن راه دارد ، راهش هم علم است . در چه حد ؟ همان حدي كه‏

« ترهبون به عدو الله وعدوكم »كه در زمانهاي مختلف ، مختلف مي‏شود .

بنابراين « طلب العلم فريضة علي كل مسلم » تكليفش روشن است : بعضي‏

از علمها واجب عيني است و بر هر فردي واجب است ، و بعضي از علمها

واجب كفائي است به اعتبار اينكه مقدمه يك واجب [ كفائي ] است و

مقدمه واجب ، واجب است . بنابراين ، جاي شك و شبهه در اين جهت نيست‏

چون بعضي‏ها مي‏گويند اين علمي كه واجب است فقط و فقط اختصاص دارد به‏

علوم ديني ، يعني علومي كه موضوع آن علوم ، مسائل ديني است ، يعني‏

آموختن خود دين . نه ، آموختن خود دين يك علم است ، آموختن چيزي كه‏

انسان وظيفه دينيش را [ به وسيله آن ] بخواهد انجام بدهد علم ديگري است‏

. منحصر نيست كه مردم بايد خود دين را بياموزند اما آن چيزهايي را كه‏

اجراي دين موقوف به آنها است ديگر نياموزند . بايد آنها را هم‏ بياموزند . منتها خود دين را كه بايد بياموزند ، قسمتي از آن ، واجب‏

مستقل و عيني [ است مثل معرفة الله ] و قسمت ديگر واجب مقدمي است [

مثل آموختن احكام نماز ] . چه كسي گفته ما دين را بايد بياموزيم ؟ اسلام‏

كه نگفته دين را بياموزيد ، گفته دين را عمل كنيد ، ولي وقتي مي‏خواهيم‏

دين را عمل كنيم بدون آموختنش ممكن نيست . پس بايد دين را بياموزيم تا

به آن عمل كنيم . در آن وظائف ديگري هم كه دين به عهده ما گذاشته است [

مثل تأمين پزشك مورد نياز جامعه اسلامي ] بديهي است كه تا وظائف‏را

نياموزيم نمي‏توانيم عمل كنيم . بايد وظائف را بياموزيم تا بتوانيم عمل‏

كنيم . به هر حال مطلب خيلي واضح و روشن است .

پس ما تا اينجا به دو مسأله اشاره كرديم ، يكي اينكه در تعليم و

تربيت اسلامي ، به مسأله رشد فكري و تعقل اهميت فراوان داده شده ، و

ديگر اينكه به خود تعليم [ نيز اهميت داده شده است ] ، و تعليم هم يك‏

حدود مشخص ندارد كه بگوئيم علم كلام چطور ؟ علم تفسير چطور ؟ علم اخلاق‏

چطور ؟ فيزيك چطور ؟ رياضيات چطور ؟ اسلام نيامده كه علوم را مشخص كند

و بگويد فيزيك بياموزيد يا نياموزيد ، رياضيات بياموزيد يا نياموزيد ،

فلسفه بياموزيد يا نياموزيد . يك چيزهايي گفته كه آنها را بايد انجام‏

داد ، و آنها توقف دارد به آموختن اينها ، پس بايد اينها را آموخت .

 

دسته ها : اخلاقي

  دعوت اسلام به تعليم و تعلم

و اما مسأله ديگر مسأله علم و تعلم است كه اين ديگر فراگيري است كه‏

افراد از يكديگر فرا بگيرند . خيال نمي‏كنم نيازي باشد كه راجع به دعوت‏

اسلام به تعليم و تعلم بحثي بكنيم ، زيرا امر واضحي است . بايد در حدود

علم اسلامي و تعليمات اسلامي بحث كنيم كه آن علمي كه اسلام دعوت مي‏كند چه‏

علمي است ، والا همين كه در اولين آيات وحي مي‏فرمايد : « اقرأ باسم ربك‏

الذي خلق ، خلق الانسان من علق ، اقرأ وربك الاكرم ، الذي علم بالقلم ،

علم » مقصود از كتاب هر چه هست ، مطلق كتاب است [ يا قرآن ] بالاخره كتاب و

حكمت با يكديگر توأم شده است . " حكمت " دريافت حقيقت است و در

اين بحثي نيست . بحث اينكه چي حكمت است و چي حكمت نيست بحث صغروي‏

است . هر دريافت حقيقتي را حكمت مي‏گويند .

« يؤتي الحكمة من يشاء ، ومن يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا » .

پس در اين جهت كه اسلام به طور كلي دعوت به تعليم و تعلم كرده است ،

يعني هدف اسلام و جزء خواسته‏هاي اسلام عالم بودن امت اسلامي است بحثي‏

نيست ، " « طلب العلم فريضة علي كل مسلم » " از مسلمات احاديث نبوي‏

است ، و " مسلم " در اينجا خصوصيت ندارد و مقابل " مسلمه " نيست  . يا كساني كه مي‏دانند ؟ معلوم است : كساني كه مي‏دانند . آيه ديگر : ام‏ نجعل الذين آمنوا وعملوا الصالحات كالمفسدين في
الارض ام نجعل المتقين‏ قرار مي‏دهيم ؟ ! يعني اينجور زنها از اين بحث خارج است ؟ ام نجعل‏

 

 

دسته ها : اخلاقي

  مفهوم اجتهاد

مرحوم آقاي حجت يكوقت حرف خيلي خوبي درباب اجتهاد زد . گفت :

اجتهاد واقعي اينست كه وقتي يك مسأله جديد كه انسان هيچ سابقه ذهني‏

ندارد و در هيچ كتابي طرح نشده به او عرضه شد ، فورا بتواند اصول را به طور صحيح تطبيق كند و استنتاج نمايد ، والا

انسان مسائل را از " جواهر " ياد گرفته باشد ، مقدمه و نتيجه ( صغري و

كبري و نتيجه ) همه را گفته‏اند ، او فقط ياد مي‏گيرد [ و مي‏گويد ] من‏

فهميدم صاحب " جواهر " چنين مي‏گويد ، بله ، من هم نظر او را انتخاب‏

كردم ، اين اجتهاد نيست ، همين كاري كه اكثر مي‏كنند . اجتهاد ، ابتكار

است و اينكه انسان خودش رد فرع بر اصل بكند . و لهذا مجتهد واقعي در هر

علمي همين طور است . هميشه مجتهدها عده‏اي از مقلدها هستند ، مقلدهايي در

سطح بالاتر . شما مي‏بينيد در هر چند قرن يك نفر پيدا مي‏شود كه اصولي را

تغيير مي‏دهد ، اصول ديگري به جاي آن مي‏آورد و قواعد تازه‏اي [ ابداع مي‏كند

] ، بعد همه مجتهدها از او پيروي مي‏كنند . مجتهد اصلي همان يكي است ،

بقيه مقلدهايي به صورت مجتهد هستند كه از اين مقلدهاي معمولي كمي‏

بالاترند . مجتهد واقعي در هر علمي همين جور است . در ادبيات اين جور

است ، در فلسفه و منطق اين جور است ، در فقه و اصول اينجور است ، در

فيزيك و رياضيات اينجور است . شما مي‏بينيد در فيزيك ، يك نفر مي‏آيد

يك مكتب فيزيكي مي‏آورد ، بعد تمام علماي فيزيك تابع او هستند . اين را

كه مكتب جديدي مي‏آورد و مكتب قابل قبولي هم مي‏آورد كه افكار را تابع‏

فكر خودش مي‏كند بايد گفت مجتهد واقعي .

ولي تفكر بدون تعليم و تعلم امكان پذير نيست . مايه اصلي تفكر ، تعليم‏

و تعلم است . ( البته ما تفكرهاي عقلاني را داريم مي‏گوئيم و به مسأله وحي‏

فعلا كاري نداريم ) . و اينكه در اسلام دارد كه تفكر عبادت است غير از

اينست كه تعلم عبادت است . اين دو مسأله است . ما يكي درباب تعليم و تعلم داريم كه تعليم عبادت است ،

تعلم عبادت است ، و يكي درباب تفكر داريم كه تفكر عبادت است ، و

آنچه درباب تفكر داريم بيشتر است از آنچه كه در باب تعلم داريم . مثلا

: « افضل العبادش التفكر » ( 1 ) . يا : « لا عبادش كالتفكر » ( 2 ) . يا

: « كان اكثر عبادش ابي ذر التفكر » ( 3 ) . و در اين زمينه البته خيلي‏

هست ، و اين غير از مسأله تعلم است . در تفكر ، گذشته از نتيجه‏اي كه‏

انسان از فكر خود مي‏گيرد ، فكر خود را رشد مي‏دهد . در قرآن راجع به تفكر

و تعقل ، مطلب زياد داريم . لزومي هم ندارد كه بخواهيم آيات قرآن در

اين زمينه را جمع بكنيم . خيلي موارد داريم كه قرآن دعوت به تفكر و تعقل‏

كرده است .

 

دسته ها : اخلاقي

 ملاك ، زياد استاد ديدن نيست.

ما در ميان استادهاي خودمان آن استادهايي را مي‏ديديم ابتكار دارند كه‏

زياد معلم نديده بودند . شيخ انصاري كه يكي از مبتكرترين فقهاي صدو پنجاه‏

سال اخير است ، از تمام علماي فعلي كمتر استاد ديده ، يعني دوره استاد

ديدنش بسيار كم بوده است . طلبه‏اي بود كه رفت نجف . مختصري استادهاي‏

نجف را ديد . بعد خودش راه افتاد دنبال استادهاي متنوع . رفت مشهد .

مدتي در مشهد ماند . خيلي نپسنديد . به تهران آمد . تهران هم خيلي نماند

. رفت اصفهان ، اصفهان كمي بيشتر ماند . آقا سيد محمد باقر حجةالاسلام ،

در اين شهر و معلم " رجال " بود . در فن " رجال " چيزهايي ياد گرفت‏

. بعد رفت كاشان . سه سال كاشان ماند . نراقيها كاشان بودند . آنجا از

همه جا بيشتر ماند . يعني همه دوره معلم ديدن او ، اگر حساب كنيد به ده‏

سال نمي‏رسد . در صورتي كه ديگران بيست سال و بيست و پنج سال و سي سال معلم ديده‏اند . آقاي بروجردي را اغلب ايراد

مي‏گرفتند كه كم استاد ديده ، و از نظر ما حسنش همين بود كه خيلي استاد

نديده بود . ايشان هم كم استاد نديده بود ، ده دوازده سال استادهاي درجه‏

اول ديده بود ، هفت هشت سال نجف و سه چهار سال اصفهان استاد ديده بود

، ولي نجفيها قبولش نمي‏كردند ، مي‏گفتند اين استاد كم ديده ، مثلا بايد سي‏

سال استاد ديده باشد . و به همين دليل كه كمتر استاد ديده بود ، ابتكارش‏

از اغلب آن علما بيشتر بود ، يعني فكر مي‏كرد ، مسائل ، مسائلي است كه‏

خودش فكر مي‏كرد . مجال فكر كردن داشت .

به هر حال خيال نمي‏كنم اين مسأله جاي ترديد باشد كه در آموزش و پرورش‏

، هدف بايد رشد فكري دادن به متعلم و به جامعه باشد . تعليم دهنده و

مربي هر كه هست : معلم است ، استاد است ، خطيب است ، واعظ است ،

بايد كوشش كند كه [ به شخص ] رشد فكري يعني قوه تجزيه و تحليل بدهد ،

نه اينكه تمام همش اين باشد كه هي بياموزيد ، هي فراگيريد ، هي حفظ كنيد

. در اين صورت چيزي نخواهد شد . و آنچه كه ما راجع به تعقل مي‏بينيم ،

تعقل همان فكر كردن است ، نيروي فكر كردن خود شخص است كه استنباط بكند

، اجتهاد بكند ، رد فرع بر اصل بكند .

 

دسته ها : اخلاقي

 سيستم آموزشي قديم و پرورش عقل.

اغلب سيستم آموزشي قديم خودمان همين جور بوده . شما مي‏بينيد كه افرادي‏

- حال يا به علت نقص استعداد و يا به علت نقص تعليم و تربيت - نسبت‏

به آن معلوماتي كه آموخته‏اند درست حكم ضبط صوت را دارند . كتابي را

درس گرفته ، خيلي هم كار كرده ، خيلي هم دقت كرده ، درس به درس آن را

حفظ كرده و نوشته و ياد گرفته ، بعد مثلا مدرس شده و مي‏خواهد همان درس‏

را بدهد ، آنچه كه در اين كتاب و در حاشيه‏ها و شرح آن بوده ، همه را

مطالعه كرده و از استاد فراگرفته است . هر چه شما راجع به اين متن و اين‏

شرح و اين حاشيه بپرسيد ، خوب جواب مي‏دهد ، يك ذره كه پايتان را آن‏

طرف بگذاريد ، او ديگر لنگ است ، معلوماتش فقط همين مسموعات است و

اگر مطلب ديگري در جاي ديگر باشد كه او بخواهد از اين مايه‏هاي معلومات‏

خودش آنجا نتيجه‏گيري بكند عاجز است . و بلكه من ديده‏ام افرادي را كه بر

ضد آنچه كه اينجا ياد گرفته‏اند آنجا قضاوت مي‏كنند . و لهذا شما مي‏بينيد

كه يك عالم ، مغزش جاهل است . عالم است ولي مغزش مغز جاهل است .

عالم است ، يعني خيلي چيزها را ياد گرفته ، خيلي اطلاعات دارد ولي آنجا

كه شما مسأله‏اي خارج از حدود معلوماتش طرح مي‏كنيد مي‏بينيد كه با يك‏

عوام صد درصد عوام طرف هستيد ، آنجا كه مي‏رسد ، يك عوام مطلق از آب‏

درمي‏آيد .

 

دسته ها : اخلاقي

غيبگو و پادشاه

مثل معروفي است ( كه البته افسانه است ) مي‏گويند كه يك غيبگو و

رمالي ، علم غيبگويي و رمالي را به بچه‏اش آموخته بود . خودش در دربار

پادشاه حقوق خوبي مي‏گرفت ، اين علم را به بچه‏اش آموخته بود كه بعد از

خودش او اين پست را اداره كند . تا روزي كه او را به پادشاه معرفي كرد

. پادشاه خواست كه او را امتحان كند . تخم مرغي در دستش گرفت و به او

گفت : اگر گفتي كه در دست من چيست ؟ او هر چه حساب كرد نفهميد كه‏

چيست . پادشاه گفت : وسطش زرد است و اطرافش سفيد . يك فكري كرد و

گفت : اين سنگ آسيائي است كه در وسطش هويج ريخته‏اند . پادشاه خيلي‏

بدش آمد و بعد پدرش را آورد و گفت : آخر اين چه علمي است كه به او

آموخته‏اي ؟ ! گفت : علم را من خوب آموختم ولي اين عقل ندارد . آن حرف‏

اول را از روي علمش گفت ولي اين دومي را از روي بي‏عقليش گفت . شعورش‏

نرسيد كه سنگ آسيا در دست انسان جا نمي‏گيرد . اين را عقل آدم بايد حكم‏

بكند .

اين داستان معروف است و من تا به حال از چند نفر شنيده‏ام . مي‏گويند :

يك وقت يك خارجي آمده بود كرج ، با يك دهاتي روبرو شد . اين دهاتي‏

خيلي جوابهاي نغز و پخته‏اي به او مي‏داد . هر سؤالي كه مي‏كرد خيلي عالي‏

جواب مي‏داد . بعد او گفت كه تو اينها را از كجا مي‏داني ؟ گفت : " ما

چون سواد نداريم فكر مي‏كنيم " . اين خيلي حرف پرمعنايي است : آنكه‏

سواد دارد معلوماتش را مي‏گويد ولي من فكر مي‏كنم . و فكر خيلي از سواد

بهتر است . اين مسأله كه بايد در افراد و در جامعه رشد شخصيت فكري و عقلاني پيدا

بشود يعني قوه تجزيه و تحليل در مسائل پيدا بشود ( 1 ) ، يك مطلب اساسي‏

است ، يعني در همين آموزشها و تعليم و تربيتها در مدرسه‏ها وظيفه معلم‏

بالاتر از اينكه به بچه ياد مي‏دهد اينست كه كاري بكند كه قوه تجزيه و

تحليل او قدرت بگيرد ، نه اينكه فقط در مغز وي معلومات بريزد ، كه اگر

معلومات خيلي فشار بياورد ذهن بچه راكد مي‏شود .

در ميان علما ، افرادي كه خيلي استاد ديده‏اند ، من به اينها هيچ اعتقاد

ندارم . به همين دليل اعتقاد ندارم كه خيلي استاد ديده‏اند ، همان كه‏

برايشان باعث افتخار است . مثلا مي‏گويند : " فلان كس سي سال به درس‏

مرحوم نائيني رفته ، يا بيست و پنج سال متوالي درس آقا ضياء را ديده "

. عالمي كه سي سال يا بيست و پنج سال عمر را يكسره درس اين استاد و آن‏

استاد را ديده ، او ديگر مجال فكر كردن براي خودش باقي نگذاشته ، دائما

مي‏گرفته ، تمام نيرويش صرف گرفتن شده ، ديگر چيزي نمانده براي آنكه با

نيروي خودش به مطلبي برسد .

 

دسته ها : اخلاقي

 دو نوع علم

جمله‏اي دارند اميرالمؤمنين كه در نهج‏البلاغه است ( و من مدتها پيش ،

ذهنم متوجه اين مطلب شده بود و شواهدي هم برايش جمع كرده‏ام ) .

مي‏فرمايند : « العلم علمان » ( و در يك نقل ديگر : « العقل عقلان ) ، علم‏

مطبوع و علم مسموع » ( يا : « عقل مطبوع و عقل مسموع ) ولا ينفع المسموع‏

اذا لم يكن المطبوع »  . علم دو علم است ، يكي علم شنيده شده ، يعني‏

فرا گرفته شده از خارج ، و ديگر علم مطبوع .

علم مطبوع يعني آن علمي كه از طبيعت و سرشت انسان سرچشمه مي‏گيرد ،

علمي كه انسان از ديگري ياد نگرفته و معلوم است كه همان قوه ابتكار شخص‏

است . بعد مي‏فرمايد : و علم مسموع اگر علم مطبوع نباشد فايده ندارد . و

واقعا هم همين جور است . اين را در تجربه‏ها درك كرده‏ايد : افرادي هستند

كه اصلا علم مطبوع ندارند . منشأ آن هم اغلب سوء تعليم و سوء تربيت است‏

، نه اينكه استعدادش را نداشته‏اند . تربيت و تعليم جوري نبوده كه آن‏

نيروي مطبوع او را به حركت درآورد و پرورش بدهد .

 

دسته ها : اخلاقي

پرورش عقل

مسأله اول كه بايد بحث كنيم همان مسأله پرورش عقل و فكر است . در

اينجا ما دو مسأله داريم ، يكي مسأله پرورش عقل ، و ديگر مسأله علم .

مسأله علم همان آموزش دادن است . " تعليم " عبارت است از ياد

دادن . از نظر تعليم ، متعلم فقط فراگيرنده است و مغز او به منزله‏

انباري است كه يك سلسله معلومات در آن ريخته مي‏شود . ولي در آموزش ،

كافي نيست كه هدف اين باشد . امروز هم اين را نقص مي‏شمارند كه هدف‏

آموزگار فقط اين باشد كه يك سلسله معلومات ، اطلاعات و فرمول در مغز

متعلم بريزد ، آنجا انبار بكند و ذهن او بشود مثل حوضي كه مقداري آب در

آن جمع شده است . هدف معلم بايد بالاتر باشد و آن اينست كه نيروي فكري‏

متعلم را پرورش و استقلال بدهد و قوه ابتكار او را زنده كند ، يعني كار

معلم در واقع آتشگيره دادن است . فرق است ميان تنوري كه شما بخواهيد

آتش از بيرون بياوريد و در آن بريزيد تا اين تنور را داغ كنيد ، و تنوري‏

كه در آن ، هيزم و چوب جمع است ، شما آتشگيره از خارج مي‏آوريد ،  آنقدر زير اين چوبها و هيزمها آتش مي‏دهيد تا خود اينها كم كم مشتعل بشود و تنور با هيزم خودش مشتعل گردد . چنين به نظر مي‏رسد كه آنجا كه راجع به‏ عقل و تعقل - در مقابل علم و تعلم - بحث مي‏شود نظر به همان حالت رشد عقلاني و استقلال فكري است كه انسان قوه استنباط داشته باشد .

دسته ها : اخلاقي
 

عواطف مذهبي جامعه ايراني

3 - از معايب پيشنهادها و از مخالفت صريح آنها با قانون اساسي چشم‏

ميپوشيم . هر چيز را اگر انكار كنيم اين قابل انكار نيست كه الان هم‏

نيرومندترين عاطفه‏اي كه بر روحيه ملت ايران حكومت ميكند عاطفه مذهبي‏

اسلامي است . بگذريم از عده بسيار  معدودي كه قيد همه چيز را زده‏اند و از هر بي بند و باري و هرج و مرج‏

طرفداري ميكنند ، اكثريت قريب باتفاق اين مردم پابند مقررات مذهبي‏

ميباشند .

تحصيل و درس خواندگي بر خلاف پيش بيني‏هائيكه از طرف عده‏اي ميشد ،

نتوانست ميان اين ملت و اسلام جدائي بيندازد . بر عكس با اينكه‏

تبليغات مذهبي صحيح كم است و بعلاوه تبليغات استعماري ضد مذهب زياد

است ، درس خواندگان و تحصيلكردگان بنحو روز افزوني بسوي اسلام گرايش‏

پيدا كرده‏اند .

اكنون ميپرسم اين قوانين با اين زمينه رواني كه خواه ناخواه وجود دارد

چگونه سازگار ميشود ؟ يعني وقتي قانون عرف مطابقه با حكم صريح شرع اسلام‏

نداشته باشد چگونه نتيجه‏اي گرفته ميشود ؟ فرض كنيد زني در اثر اختلافها و

عصبانيتها بمحكمه رجوع كرد و علي رغم رضاي شوهر حكم طلاقش صادر شد و سپس‏

بعقد ازدواج مرد ديگري درآمد .

اين زن و شوهر جديد در عين اينكه خود را بحكم قانون عرف ، زن و شوهري‏

ميدانند ، در عمق وجدان مذهبي خود ، خود را اجنبي و بيگانه و آميزش خود

را نامشروع و فرزندان خود را زنازاده و خود را از نظر مذهبي مستحق اعدام‏

ميدانند .

در اينحال فكر كنيد چه وضع ناراحت كننده‏اي از نظر رواني براي آنها

پيش خواهد آمد ، دوستان و خويشاوندان مذهبي آنها با چه چشمي به آنها و

فرزندان آنها نگاه خواهند كرد . ما كه نمي‏توانيم با تغيير و وضع قانون ،

وجدان مذهبي مردم را تغيير بدهيم ، متأسفانه يا خوشبختانه وجدان اكثريت‏

قريب باتفاق اين مردم ، از عاطفه مذهبي فارغ نيست .

شما اگر متخصص حقوق و رواني از خارج بياوريد و مشاوره كنيد و بگوئيد

ما چنين قوانيني ميخواهيم وضع كنيم اما زمينه رواني اكثريت مردم ما

اينست و اين . ببينيد آيا در همچو زمينه‏اي نظر موافق خواهد داد ؟ آيا نخواهد گفت اينكار هزاران ناراحتي‏هاي‏

روحي و اجتماعي توليد ميكند .

مقايسه اينگونه قوانين با قوانين جزائي از لحاظ ميزان آثار سوئي كه‏

ببار مي‏آورد بسيار غلط است . تفاوت ميان آنها از زمين تا آسمان است ،

ضربه‏اي كه از ناحيه تغيير و تعطيل قوانين جزائي وارد ميشود متوجه اجتماع‏

است و فقط افراد منحرف را جري ميكند . اما قوانين مربوط بروابط زوجين و

اولاد ، بزندگي خصوصي و فردي افراد مربوط است و مستقيما با عاطفه مذهبي‏

شخصي هر فرد در جنگ است . اينگونه قوانين يا در اثر نفوذ مذهب و غلبه‏

وجدان بي اثر و بلاعمل ميماند و خواه ناخواه ناراحتي‏هائيكه اينگونه قوانين‏

ايجاد ميكند موجب خواهد شد كه اين قوانين رسما لغو گردد و يا پس از

كشمكش رواني جانكاهي نيروي مذهبي را تضعيف ميكند .

 

دسته ها : اخلاقي

 ما و قانون اساسي

2 - صرفنظر از اينكه اين پيشنهادها خانمان برانداز و مخالف مقتضيات‏

رواني ، طبيعي و اجتماعي است ، چنانكه بعدا توضيح داده خواهد شد ، از

نظر انطباق با قانون اساسي چه فكري شده است ؟ از طرفي قانون اساسي تصريح‏

ميكند هر قانوني كه مخالف قوانين اسلامي باشد " قانونيت " ندارد و

قابل طرح در مجلسين نيست . از طرف ديگر بيشتر مواد اين پيشنهادها

مخالف صريح قانون اسلام است . آيا خود مغرب زميني‏ها كه غرب زدگان ما

اينچنين كوركورانه از آنها پيروي ميكنند قانون اساسي كشورشان را اينطور

بازيچه قرار ميدهند .

صرفنظر از مذهب ، خود قانون اساسي هر كشوري براي افراد آن كشور مقدس‏

است . قانون اساسي ايران نيز مورد احترام قاطبه ملت ايران است . آيا

با سمينارهاي كذائي و چاپ كوپن و قيام و قعود نمايندگان ميتوان قانون‏

اساسي را زير پا گذاشت ؟

دسته ها : اخلاقي

 جبر تاريخ

بعضي ديگر تصور ديگري دارند ، تصور ميكنند كه سستي نظم خانوادگي و راه‏

يافتن فساد در آن ، معلول آزادي زن است و آزادي زن نتيجه قهري زندگي‏

صنعتي و پيشرفت علم و تمدن است ، جبر تاريخ است و چاره‏اي نيست از

اينكه به اين فساد و بي نظمي تن دهيم و از آن سعادت خانوادگي كه در قديم‏

بود براي هميشه چشم بپوشيم .

اگر اينچنين فكر كنيم بسيار سطحي و ناشيانه فكر كرده‏ايم . قبول دارم كه‏

زندگي صنعتي خواه ناخواه بر روي روابط خانوادگي اثر گذاشته و ميگذارد .

ولي عامل عمده از هم گسيختگي نظم خانوادگي در اروپا دو چيز ديگر است .

يكي رسوم و عادات و قوانين ظالمانه و جاهلانه‏اي كه قبل از اين قرن در

ميان آنها درباره زن جاري و حاكم بوده است تا آنجا كه زن براي اولين بار

در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در اروپا ، داراي حق مالكيت شد .

ديگر اينكه كسانيكه به فكر اصلاح اوضاع و احوال زنان افتادند از همان‏

راهي رفتند كه بعضي از مدعيان روشنفكري امروز ما ميروند و مواد پيشنهادي‏

چهل گانه يكي از مظاهر آن است ، خواستند ابروي زن بيچاره را اصلاح كنند

چشمش را كور كردند .

بيش از آنكه زندگي صنعتي مسئول اين آشفتگي و بي نظمي باشد ، آن قوانين‏

قديم متقدمان اروپا و اصلاحات جديد متجددانشان مسئول است . لهذا براي ما

مردم مسلمان مشرق زمين هيچ ضرورت اجتناب ناپذيري نيست كه از هر راهي‏

كه آنها رفته‏اند برويم و در هر منجلابي كه آنها فرو رفته‏اند فرو رويم .

ما بايد بزندگي غربي ، هوشيارانه بنگريم . ضمن استفاده و اقتباس علوم و

صنايع و تكنيك و پاره‏اي مقررات اجتماعي قابل تحسين و تقليد آنها بايد

از اخذ و تقليد رسوم و عادات و قوانيني كه براي خود آنها هزاران بدبختي‏

بوجود آورده است كه تغيير قوانين مدني ايران و روابط خانوادگي و تطبيق‏

آن با قوانين اروپائي يكي از آنهاست پرهيز نمائيم .

دسته ها : اخلاقي

 مستقل باشيم يا از غرب تقليد كنيم ؟

موجب تأسف است كه گروهي از بي خبران مي‏پندارند مسائل مربوط بروابط

خانوادگي ، نظير مسائل مربوط به راهنمائي ، تاكسيراني ، اتوبوسراني ،

لوله كشي و برق سالهاست كه در ميان اروپائيان بنحو احسن حل شده و اين ما

هستيم كه عرضه و لياقت نداشته‏ايم و بايد هر چه زودتر از آنها تقليد و

پيروي كنيم .

اين ، پندار محض است ، آنها از ما در اين مسائل بيچاره‏تر و گرفتارتر

و فرياد فرزانگان‏شان بلندتر است . از مسائل مربوط بدرس و تحصيل زن كه‏

بگذريم در ساير مسائل خيلي از ما گرفتارترند و از سعادت خانوادگي كمتري برخوردار ميباشند.

دسته ها : اخلاقي

مشكل جهاني روابط خانوادگي

1 - مشكل روابط خانوادگي در عصر ما نه آنچنان سهل و ساده است كه بتوان‏

با پر كردن كوپن از طرف پسران و دختران يا تشكيل سمينارهائي از نوع‏

سمينارهائي كه ديديم و شنيديم كه در چه سطح فكري است آنرا حل كرد و نه‏

مخصوص كشور و مملكت ماست و نه ديگران آنرا حل كرده‏اند و يا مدعي حل‏

واقعي آن هستند .

" ويل دورانت " فيلسوف و نويسنده معروف تاريخ تمدن ميگويد :

" اگر فرض كنيم در سال 2000 مسيحي هستيم و بخواهيم بدانيم كه بزرگترين حادثه ربع اول قرن بيستم چه بوده است ، متوجه خواهيم‏

شد ، كه اين حادثه ، جنگ و يا انقلاب روسيه نبوده است ، بلكه همانا

دگرگوني وضع زنان بوده است ، تاريخ چنين تغيير تكان دهنده‏اي در مدتي به‏

اين كوتاهي كمتر ديده است و خانه مقدس كه پايه نظم اجتماعي ما بود ،

شيوه زناشوئي كه مانع شهوتراني و ناپايداري وضع انسان بود ، قانون اخلاقي‏

پيچيده‏اي كه ما را از توحش به تمدن و آداب معاشرت رسانده بود همه‏

آشكارا در اين انتقال پرآشوبي كه همه رسوم و اشكال زندگي و تفكر ما را

فرا گرفته است گرفتار گشته‏اند " .

اكنون نيز كه ما در ربع سوم قرن بيستم بسر ميبريم ناله متفكران غربي از

بهم خوردن نظم خانوادگي و سست شدن پايه ازدواج ، از شانه خالي كردن‏

جوانان از قبول مسئوليت ازدواج ، از منفور شدن مادري ، از كاهش علاقه‏

پدر و مادر و بالاخص علاقه مادر نسبت بفرزندان ، از ابتذال زن دنياي‏

امروز و جانشين شدن هوسهاي سطحي بجاي عشق ، از افزايش دائم التزايد طلاق‏

، از زيادي سرسام آور فرزندان نامشروع ، از نادر الوجود شدن وحدت و

صميميت ميان زوجين ، بيش از پيش بگوش ميرسد .

دسته ها : اخلاقي

جبر و اختيار

بحثهاي كلامي آنچنانكه از تواريخ استفاده مي‏شود ، از نيمه قرن اول هجري‏

آغاز شد . در ميان بحثهاي كلامي ظاهرا از همه قديم‏تر ، بحث جبر و اختيار

است . مسأله جبر و اختيار در درجه اول ، يك مسأله انساني است و در

درجه دوم يك مسأله الهي و يا طبيعي . از آن جهت كه به هر حال موضوع بحث ، انسان است كه‏

آيا مختار است يا مجبور ؟ مسأله اي انساني است ، و از آن جهت كه طرف‏

ديگر مسأله خدا يا طبيعت است كه آيا اراده و مشيت و قضا و قدر الهي و

يا عوامل جبري و نظام علت و معلولي طبيعت ، انسان را آزاد گذاشته و يا

مجبور كرده است ؟ مسأله الهي و يا طبيعي است ، و چون به هر حال مسأله‏اي‏

انساني است و با سرنوشت انسان سر و كار دارد ، شايد انساني يافت نشود

كه اندك مايه تفكر علمي و فلسفي در او باشد و اين مسأله برايش طرح نشده‏

باشد ، همچنانكه جامعه‏اي يافت نمي‏شود كه وارد مرحله‏اي از مراحل تفكر شده‏

باشد و اين مسأله را براي خود طرح نكرده باشد .

جامعه اسلامي كه به علل بسياري ، زود و سريع وارد مرحله تفكر علمي شد

خواه ناخواه در رديف اولين مسائلي كه طرح كرد مسأله جبر و اختيار بود .

ضرورتي نيست كه ما براي كشف علت طرح سريع اين مسأله در قرن اول هجري ،

دنبال عوامل ديگر برويم . طرح اين مسأله در جهان اسلام ، بسيار طبيعي بود

، اگر طرح نشده بود جاي اين سؤال بود كه چگونه در چنين جامعه‏اي توجهي به‏

اين مسأله نشده است .

جامعه اسلامي يك جامعه مذهبي بود و در قرآن كه كتاب ديني ما مسلمانان‏

است به مسائل مربوط به جبر و اختيار ، و قضا و قدر الهي ، و پاداشها و

كيفرها زياد برمي‏خوريم . توجه عميق مسلمين به تدبر و تفكر در آيات‏

قرآني ، كه خود قرآن صلاي آن را داده است ، خواه ناخواه منجر به بحث در

جبر و اختيار گرديد .

 

دسته ها : اخلاقي

نماز اول وقت!!!

... صداي اذان از راديو ماشين به گوش رسيد، جواني كه در كنارم نشسته بود بلند شد و به طرف راننده رفت و به او گفت: آقاي راننده! مي خواهم نماز بخوانم.

راننده با بي تفاوتي و بي خيالي گفت: برو بابا حالا كي نماز مي خواند! بعدش هم توجهي به اين مطلب نكرد، ولي جوان با جديت گفت:

به تو مي گويم نگهدار!

راننده فهميد كه او بسيار جدي است، گفت: اينجا كه جاي نماز خواندن نيست، وسط بيابان، بگذار به يك قهوه خانه يا شهري برسيم، بعد نگه مي دارم.

خلاصه بحث بالا گرفت راننده چاره اي جز نگه داشتن نداشت. بالاخره ماشين را در كنار جاده نگه داشت، جوان پياده شد و نمازش را با آرامش و طمأنينه خواند، من هم به تأسي از وي نماز خواندم. پس از نماز وقتي در كنار هم نشستيم و ماشين حركت كرد از او پرسيدم: چه چيز باعث شده كه نمازتان را اول وقت خوانديد؟

گفت: من به امام زمانم، حضرت ولي عصر(عج) تعهد داده ام كه نماز را اول وقت بخوانم.

تعجب من بيشتر شد، گفتم: چگونه و به خاطر چه چيز تعهد داديد؟

گفت: من قضيه و داستاني دارم كه برايتان بازگو مي كنم، من در يكي از كشورهاي اروپايي براي ادامه تحصيلاتم درس مي خواندم، چند سالي بود كه آنجا بودم، محل سكونتم در يك بخش كوچك بود و تا شهر كه دانشگاه در آن قرار داشت فاصله زيادي بود كه اكثر اوقات با ماشين اين مسير را طي مي كردم. ضمناً در اين بخش، يك اتوبوس بيشتر نبود كه مسافران را به شهر مي برد و برمي گشت. براي فارغ التحصيل شدنم بايد آخرين امتحانم را مي دادم، پس از سال ها رنج و سختي و تحمل غربت، خلاصه روز موعود فرا رسيد، درس هايم را خوب خوانده بودم، آماده بودم براي آخرين امتحان سوار ماشين اتوبوس شدم و پس از چند دقيقه، اتوبوس در حالي كه پر از مسافر بود راه افتاد، من هم كتاب جلويم باز بود و مي خواندم، نيمي از راه آمده بوديم كه يكباره اتوبوس خاموش شد، راننده پايين رفت و كاپوت ماشين را بالا زد، مقداري موتور ماشين را نگاه كرد و دستكاري نمود، آمد استارت زد، ماشين روشن نشد، دوباره و چندين بار همين كار را كرد، اما فايده اي نداشت، (اين وضعيت) طولاني شد و مسافران آمده بودند كنار جاده نشسته و بچه هاي شان بازي مي كردند و من هم دلم براي امتحان شور مي زد و ناراحت بودم، چيزي ديگر به موقع امتحان نمانده بود، وسيله نقليه ديگري هم از جاده عبور نمي كرد كه با او بروم، نمي دانستم چه كنم، در اضطراب و نگراني و نااميدي به سر مي بردم، تا شهر هم راه زيادي بود كه نمي شد پياده بروم، پيوسته قدم مي زدم و به ماشين و جاده نگاه مي كردم كه همه تلاش هاي چندساله‌ام از بين مي رود و خيلي نگران بودم.

يكباره جرقه اي در مغزم زد كه ما وقتي در ايران بوديم در سختي ها متوسل به امام زمان(عج) مي شديم و وقتي كارها به بن بست مي رسيد از او كمك و ياري مي خواستيم، اين بود كه دلم شكست و اشكم جاري شد، با خود گفتم: يا بقية اللَّه! اگر امروز كمكم كني تا به مقصدم برسم، قول مي دهم و متعهد مي شوم كه تا آخر عمر نمازم را هميشه سر وقت بخوانم.

پس از چند دقيقه آقايي از آن دورها آمد و رو كرد به راننده و گفت: چه شده؟ (با زبان خود آنها حرف مي زد). راننده گفت: نمي دانم هر كار مي كنم روشن نمي شود. مقداري ماشين را دست كاري كرد و كاپوت را بست و گفت: برو استارت بزن!

چند استارت كه زد ماشين روشن شد، همه خوشحال شدند و سوار ماشين گشتند و من اميدي در دلم زد و اميدوار شدم، همين كه اتوبوس مي خواست راه بيفتد، ديدم همان آقا بالا آمد و مرا به اسم صدا زد و گفت: «تعهدي كه به ما دادي يادت نرود، نماز اول وقت!» و بعد پياده شد و رفت و من او را نديدم. فهميدم كه حضرت بقية اللَّه امام عصر(عج) بوده، همين طور اشك مي‌ريختم كه چقدر من در غفلت بودم. اين بود سرگذشت نماز اول وقت من.

 

منبع:

- نماز و عبادت امام زمان(عج)، عباس عزيزي، ص 85

دسته ها : اخلاقي

نمونه‏اي از بيماري حسد.

داستان خيلي معروفي در كتب تاريخ نقل مي‏كنند : در زمان يكي از خلفا ،

مرد ثروتمندي غلامي خريد . از روز اولي كه او را خريد ، مانند يك غلام با

او رفتار نمي‏كرد ، بلكه مانند يك آقا با او رفتار مي‏كرد . بهترين غذاها

را به او مي‏داد ، بهترين لباسها را برايش مي‏خريد ، وسائل آسايش او را

فراهم مي‏كرد و درست مانند فرزند خود با او رفتار مي‏كرد ، گوئي پرواري‏

براي خودش آورده است . غلام مي‏ديد كه اربابش هميشه در فكر است ، هميشه‏

ناراحت است . بالاخره ارباب حاضر شد او را آزاد كند و سرمايه زيادي هم‏

به او بدهد . يك شب درد دل خود را با غلام در ميان گذاشت و گفت : من‏

حاضرم تو را آزاد كنم و اين مقدار پول هم بدهم ، ولي مي‏داني براي چه‏

اينهمه خدمت به تو كردم ؟ فقط براي يك تقاضا ، اگر تو اين تقاضا را

انجام دهي هر چه كه به تو دادم حلال و نوش جانت باشد ، و بيش از اين هم‏

به تو مي‏دهم ولي اگر اين كار را انجام ندهي من از تو راضي نيستم . غلام‏

گفت : هر چه تو بگوئي اطاعت مي‏كنم ، تو ولي نعمت من هستي و به من‏

حيات دادي . گفت : نه ، بايد قول قطعي بدهي ، مي‏ترسم اگر پيشنهاد كنم ،

قبول نكني . گفت : هر چه مي‏خواهي پيشنهاد كني بگو ، تا من بگويم " بله‏

" . وقتي كاملا قول گرفت ، گفت : پيشنهاد من اين است كه در يك موقع و جاي خاصي كه من دستور مي‏دهم ، سر مرا از بيخ ببري . گفت :

آخر چنين چيزي نمي‏شود . گفت : خير ، من از تو قول گرفتم و بايد اين كار

را انجام دهي . نيمه شب غلام را بيدار كرد ، كارد تيزي به او داد ، و با

هم به پشت بام يكي از همسايه‏ها رفتند . در آنجا خوابيد و كيسه پول را به‏

غلام داد و گفت : همينجا سر من را ببر و هر جا كه دلت مي‏خواهد برو . غلام‏

گفت : براي چه ؟ گفت : براي اينكه من اين همسايه را نمي‏توانم ببينم .

مردن براي من از زندگي بهتر است . ما رقيب يكديگر بوديم و او از من‏

پيش افتاده و همه چيزش از من بهتر است . من دارم در آتش حسد مي‏سوزم ،

مي‏خواهم قتلي به پاي او بيفتد و او را زنداني كنند . اگر چنين چيزي شود ،

من راحت شده‏ام . راحتي من فقط براي اين است كه مي‏دانم اگر اينجا كشته‏

شوم ، فردا مي‏گويند جنازه‏اش در پشت بام رقيبش پيدا شده ، پس حتما

رقيبش او را كشته است ، بعد رقيب مرا زنداني و سپس اعدام مي‏كنند و

مقصود من حاصل مي‏شود ! غلام گفت : حال كه تو چنين آدم احمقي هستي ، چرا

من اين كار را نكنم ؟ تو براي همان كشته شدن خوب هستي . سر او را بريد ،

كيسه پول را هم برداشت و رفت . خبر در همه جا پيچيد . آن مرد همسايه را

به زندان بردند ، ولي همه مي‏گفتند اگر او قاتل باشد ، روي پشت بام خانه‏

خودش كه اين كار را نمي‏كند ، پس قضيه چيست ؟ معمائي شده بود . وجدان‏

غلام او را راحت نگذاشت ، پيش حكومت وقت رفت و حقيقت را اينطور

گفت : من به تقاضاي خودش او را كشتم . او آنچنان در حسد مي‏سوخت كه‏

مرگ را بر زندگي ترجيح مي‏داد . وقتي مشخص شد قضيه از اين قرار است ،

هم غلام و هم مرد زنداني را آزاد كردند . پس اين يك حقيقتي است كه واقعا انسان به " بيماري حسد " بيمار

مي‏شود . قرآن مي‏فرمايد : " « قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها » "

  . اولين برنامه قرآن تهذيب نفس است ، تزكيه نفس است ، پاكيزه‏

كردن روان از بيماريها ، عقده‏ها ، تاريكيها ، ناراحتيها ، انحرافها و

بلكه از مسخ شدنهاست .

دسته ها : اخلاقي

علت تفاوت كمال در انسان با ساير موجودات

همان كساني كه ما را از وجود فرشتگان آگاه كرده‏اند ، گفته‏اند كه‏

فرشتگان موجوداتي هستند كه از عقل محض آفريده شده‏اند ، از انديشه و فكر محض آفريده شده‏اند ، يعني در آنها هيچ جنبه‏

خاكي ، مادي ، شهواني ، غضبي و مانند اينها وجود ندارد ، همچنانكه‏

حيوانات ، صرفا خاكي هستند و از آنچه قرآن ، آن را روح خدايي معرفي‏

مي‏كند ، بي‏بهره‏اند و اين انسان است كه موجودي است مركب از آنچه در

فرشتگان وجود دارد و از آنچه در خاكيان موجود است ، هم ملكوتي است و هم‏

ملكي ، هم علوي است و هم سفلي . اين تعبير در متن حديثي است كه در اصول‏

كافي آمده است و اهل تسنن هم اين حديث را ظاهرا با عبارت نزديك به آن‏

نقل كرده‏اند . مولوي در مثنوي اين حديث را به صورت شعر آورده است :

                در حديث آمد كه خلاق مجيد

                                 خلق عالم را سه گونه آفريد

بعد مي‏گويد يك گروه از نور مطلق آفريده شده‏اند و يك گروه ديگر كه‏

مقصود حيوانات است از خشم و شهوت آفريده شده اند و خدا انسان را مركب‏

آفريد . پس انسان كامل همچنانكه با يك حيوان كامل متفاوت است ( مثلا

با يك اسب در حد اعلي و ايده‏آل و به حد كمال رسيده متفاوت است ) ، با

يك فرشته كامل نيز يك گروه را جمله عقل و علم وجود

               آن فرشته است و نداند جز سجود

                                نيست اندر عنصرش حرص و هوي

             نور مطلق زنده از عشق خدا

                                يك گروه ديگر از دانش تهي

             همچو حيوان از علف در فربهي

                              او نبيند جز كه اصطبل و علف

            از شقاوت غافل است و از شرف

                            و آن سوم هست آدميزاد و بشر

           از فرشته نيمي و نيمي زخر