معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم سلام یک سری اطلاعات که مضمر ثمر برای تمامی افراد میباشد تقدیم میکنیم.
دسته
دوستان
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 52377
تعداد نوشته ها : 282
تعداد نظرات : 12
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ
Rss
طراح قالب

فضيلت و رذيلت

شيخ مثالهائي اخلاقي را نيز ذكر مي‏كند . در علم اخلاق اين حرف از ارسطو رسيده است كه مي‏گويد اخلاق فاضله حد وسط ميان دو خلق افراط و تفريط است‏. و اصلي درست كرده‏اند كه تمام صفات اخلاقي تحت عدالت جمع مي‏شوند .

اين امر در كتب اخلاقي قديمي خودمان كه اخلاق فلسفي را بيان مي‏كنند آمده‏ است ، نه كتب اخلاقي عرفاني يا حديثي . البته چنين كتب اخلاقي فلسفي مثل‏ " طهاره الاعراق " ابن مسكويه و " جامع السعادت " نراقي كه بر همان‏ اساس ملكات اخلاقي را تحليل كرده‏اند . پس اينها مدعي هستند كه تمام‏ صفات اخلاقي تحت عدالت جمع مي‏شوند . به اين معنا كه ، همانطور كه ارسطو گفته ، هر قوه‏اي از قوا يك حد اعتدالي دارد كه بايد در آن حد اعتدال‏ خودش باقي بماند .

اگر از آن حد اعتدال زيادتر برود افراط است و كمتر از آن تفريط . و در هر دو صورت ، صفت رذيلت است . و در حد وسط صفت‏ فضيلت است . مثلا شما شجاعت را فرض كنيد ، مي‏گويد اين صفت حد وسط است ميان تهور كه افراط است در القاء نفس به مهالك ، و ميان جبن . هم‏ تهور رذيلت است و هم جبن . يا مثلا عفت ، مي‏گويد عفت حد وسط و حد اعتدال ميان شره كه افراط در شهوت راني است و ميان خمود . بنابراين ، اينها مي‏خواهند هر صفت فاضله‏اي را بر گردانند به حد وسطي ميان افراط يك‏ قوه و تفريط همان قوه .

 البته در اين جاها ما گاهي به صفاتي برخورد مي‏كنيم كه معلوم نيست آن صفات را آيا با حد وسط مي‏توان توجيه كرد يا نه‏ ، و اين خود در بعضي از موارد مسأله‏اي است . قبلا افلاطون چنين حرفي را در باب عدالت گفته بود . ولي او عدالت را به‏ معناي موزونيت مجموع قواي انسان بكار برده بود . يعني براي هر قوه‏اي‏ نسبت به قوه ديگر حقي قائل شده و گفته است كه عدالت عبارت است ازاينكه هر قوه‏اي به آن حق و بهره‏اي كه دارد ، نه كمتر و نه بيشتر ، برسد .

آنوقت عدالت را صفت مجموع قوا گرفته است . ولي در اين تعبير ارسطو هر قوه‏اي خودش يا عادل است يا عادل نيست . اين اساس اين سخنان در علم‏ اخلاق بوده است .

ايراد گرفته‏اند كه در ميان صفات اخلاقي تضادي برقرار است در حاليكه آن‏ تضادي كه در علم اخلاق مي‏گويند با آنچه كه در فلسفه تعريف مي‏كنند كه دو صفتي باشند كه در جنس قريب با يكديگر شركت داشته باشند تطبيق نمي‏كند .

خود آن دو صفت متضاد جنس هستند و با يكديگر اختلاف دارند و يا اگر يك‏ جنس هستند و با هم اختلاف دارند اختلافشان در فصل قريب نيست .

 

 

دسته ها : اخلاقي

 فلسفه اصلي امتحان و آزمايش

ولي درباب امتحان يك جنبه سومي وجود دارد كه آن فلسفه اصلي امتحان و آزمايش است و آن اين است كه افراد وقتي در معرض امتحان و آزمايش‏ قرار مي‏گيرند ، به كار مي‏افتند و به اصطلاح فلاسفه آنچه كه در قوه دارند به‏ فعليت مي‏رسد ، يعني اگر امتحان در كار نيايد ، استعدادها بالقوه باقي‏ مي‏ماند ، يعني بروز نمي‏كند ، به حد فعليت نمي‏رسد ، رشد نمي‏كند . ولي وقتي كه يك موجود در معرض عمل و امتحان قرار گرفت ، سير كمالي خودش را طي مي‏كند ، رشد مي‏كند ، پيشرفت مي‏كند ، نظير كارهاي تمريني است كه ورزشكاران قبل از مسابقه‏هاي نهايي انجام مي‏دهند ، آنچه كه انجام مي‏دهند براي اين نيست كه‏ مربي بفهمد هر كس استعدادش چقدر است ؟ براي اين است كه خودشان آماده‏ شوند ، براي اين است كه هر چه در استعداد دارند به ظهور بپيوندد .

سختيها و شدايدي كه خداوند تبارك و تعالي در دنيا براي انسان پيش‏ مي‏آورد و بلكه در تعبير ديگر قرآن نعمتهايي هم كه در دنيا براي انسان‏ مي‏آورد ، براي اين است كه آن استعدادهاي باطني بروز كند ، يعني از قوه‏ به فعليت برسد .

 انسان از نظر حالات روحي ، درست حالت يك بچه‏اي را دارد كه از نظر جسمي در حالي كه تازه به دنيا آمده است استعداد اين را كه يك جوان برومند بشود دارد ولي حالا كه آن را ندارد ، بايد تدريجا رشد كند تا يك جوان برومند بشود . انسان هم از نظر كمالات واقعي و نفساني ( يعني آنچه كه در استعداد دارد ) اول در يك حد بالقوه است ، مي‏تواند باشد ، اما حالا كه نيست ، از يك طرف به واسطه سختيها و شدايد و از طرف ديگر به واسطه همان نعمتهايي كه به او داده مي‏شود ، در معرض يك‏ چنين امتحاني قرار مي‏گيرد تا به حد كمال برسد . " « و لنبلونكم بشي‏ء من‏ الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين" .

 بايد اين سختيها پيش بيايد و در زمينه اين سختيهاست كه آن صبرها ، مقاومتها ، پختگيها ، كمالها براي انسان پيدا مي‏شود ، آن وقت موضوع اين‏ نويد و بشارت واقع مي‏شود . اين هم دو آيه كه مربوط به يك موضوع بود و عرض كرديم.

دسته ها : اخلاقي

آزمايش انسانها

اما در آزمايشهايي كه در مورد انسانها صورت مي‏گيرد سه خصوصيت هست . يك خصوصيت اين است كه گاهي آزمايش كننده مي‏خواهد از اين آزمايش چيزي‏ را استفاده كند ، كه به آنها كار نداريم . مثل يك نفر معلم كه مي‏خواهد وضع شاگردها را به دست‏بياورد ، خودش هم نمي‏داند وضع درسي آنها چگونه‏ است .

 اول سال ، وسط سال و آخر سال مي‏خواهد بفهمد كه اين شاگردان درسشان‏ را خوانده‏اند يا  نخوانده‏اند ، مي‏خواهد يك پرده جهالتي را از جلوي خودش رفع كند ، اينها را امتحان مي‏كند و آن وقت مي‏فهمد هر كس در چه حدي است .

يك نتيجه ديگري كه در آزمايشهاي انسانها مي‏گيرند ، اين است كه براي‏ آزمايش كننده چيزي مجهول نيست ولي براي خود آزمايش شده‏ها مجهول است . باز مثل همان شاگردها ، اي بسا خود معلم الان مي‏داند شاگرد اول كيست ، شاگرد دوم كيست ، شاگرد سوم كيست و كي بايد حتما رفوزه شود ، ولي اگر همين‏طور بنشيند و بگويد اين نمره‏اش‏بيست است ، او پانزده ، او ده ، او هشت ، همه اعتراض دارند غير از آن كه نمره بيست گرفته ، امتحان مي‏كند تا بر خود آنها حقيقت روشن شود .

[ آزمايش ] اولي درباره خداوند معني ندارد . خداوند هيچ وقت بندگانش‏ را به سختيها و شدايد و امتحانات گرفتار نمي‏كند براي اينكه خودش موضوعي‏ را به دست بياورد ، براي خداوند همه چيز معلوم است . قرآن مي‏گويد : "

« و ما تكون في شأن و ما تتلوا منه من قرآن و لا تعملون من عمل الا كنا عليكم شهودا »"  هيچ جنبشي ، هيچ حركتي نمي‏كنيد مگر اينكه ما شاهد و ناظر هستيم . " « لا تأخذه سنة و لا نوم »" ، " « فانه يعلم‏ السر و اخفي »". يا در آيات ديگر مي‏فرمايد :

آنچه كه در خاطر افراد خطور مي‏كند ، ما مي‏دانيم . پس قرآن وقتي كه " آزمايش " براي‏ خدا ذكر مي‏كند ، نمي‏خواهد بگويد خدا آزمايش مي‏كند براي اينكه خودش عالم‏ بشود . ولي دومي مانعي ندارد كه خداوند آزمايشها را به وجود بياورد براي‏ اينكه ماهيت افراد بر خودشان روشن شود .

دسته ها : اخلاقي

فوايد مصائب و سختيها

آيه ديگري كه خيلي واضح است و واضحتر از آن آيه هم هست راجع به فوايد مصائب و سختيها و شدايد است ( در اين زمينه آيات زيادي هست ، منحصر به اين يك آيه نيست ) :

" « و لنبلونكم بشي‏ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و المثرات و بشر الصابرين ، الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انالله و انااليه راجعون ، اولئك عليهم صلوات من ربهم » . . . "

ما شما را آزمايش مي‏كنيم به چيزي از بيم ، يعني عدم امنيت ، ترس از دشمن ، اينكه دشمن داشته باشيد و حساب اين دشمن را داشته باشيد و بيم‏ دشمن در ذهنتان باشد ، " « و الجوع » " به گرسنگي و سختي ، نداشته‏ باشيد ، احتياج داشته باشيد ، " « و نقص من الاموال »" كسري در مال و

ثروت ، " « و الانفس » " يا كسري در نفس و جان خودتان ، "

« و الثمرات غ" ميوه‏ها، ما شما را گرفتار اين جور مصائب و سختيها مي‏كنيم " « و بشر الصابرين »" پشت سر اين سختيها بشارت ذكر مي‏كند :

بشارت بده كساني را كه در مقابل اين سختيها خويشتن‏داري مي‏كنند ، خويشتن‏داري‏اي كه مبتني بر ايمان به خداست ، وقتي كه انواع اين سختيها را مي‏بينند فورا متوجه خدا مي‏شوند : " همه از آن خدا هستيم و به سوي او بازگشت مي‏كنيم " . " « اولئك عليهم صلوات من ربهم » " اين طبقات هستند كه رحمتهاي پروردگار شامل حال آنها مي‏شود .

پس اين سختيها و شدايد را زمينه بسيار مفيدي براي كساني معرفي مي‏كند كه بتوانند در اين سختيها و شدايد مقاومت و ايستادگي و خويشتن‏داري كنند. پس اينها فايده دارد ، يعني يك چيزي است كه بشر مي‏تواند در اين‏ زمينه‏ها از وجود آنها استفاده زياد كند ، كه قرآن هم آنها را به صورت‏ نويد و بشارت ذكر مي‏كند . البته به اين مضمون آيه اخير باز هم ما آيات‏ ديگري در قرآن راجع به فوايد گرفتاريها و فتنه‏ها و شرور و اين‏طور چيزها داريم :

 " « و نبلوكم بالشر و الخير فتنة و الينا ترجعون »" ما شما را آزمايش مي‏كنيم ، هم به شرور ( كه مقصود همين بديهاست ، همين‏ چيزهايي كه ضربه به آدم مي‏زند ) و هم به خيرات و نعمتها ، هم آن مايه‏ آزمايش و امتحان است و هم اين . اين خيلي جمله عجيبي است ، يعني آن را كه شما " خير " مي‏ناميد ، صد درصد نبايد بگوييد خير است ، و آن را كه‏ شما " شر " مي‏ناميد ، صد درصد نبايد بگوييد شر است ، خير بودن واقعي و نهايي خير ، و شر بودن نهايي شربستگي دارد به نحوه استفاده‏اي كه شما از آن مي‏كنيد يا به نحوه برخوردي كه با آن مي‏كنيد . اي بسا يك چيزي خودش‏ خير است ، نعمت است ، ما كه به شما مي‏دهيم جنبه امتحاني دارد ، ولي‏ وقتي كه به شما داديم ، همين خير بسا هست كه سبب فساد شما بشود .

بازشر هم جنبه امتحاني دارد ، اي بسا همين شر منشأ صلاح شما بشود ، و واقعا هم همين‏طور است " « عسي ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم »"  .

دسته ها : اخلاقي

 موسيقي

مسئله موسيقي و غنا مسئله مهمي است اگر چه غنا حدودش روشن نيست . "

غنا " ضرب‏المثل مسائلي است كه فقها و اصوليين به عنوان موضوعات "

مجمل " يعني موضوعاتي كه حدودش مفهوم و مشخص نيست به كار مي‏برند .

مي‏گويند : در مواردي اصل برائت جانشين مي‏شود ، مثلا در مورد فقدان نص ، اجمال نص ، تعارضنصين و شبهه موضوعي ، و وقتي مي‏خواهند مثال به اجمال نص بزنند همين غنا را ذكر مي‏كنند . ولي البته قدر مسلمي در غنا هست و آن اينست كه‏ آوازهايي كه موجب خفت عقل مي‏شود ، يعني شهوات را آنچنان تهييج مي‏كند كه عقل به طور موقت از حكومت ساقط مي‏شود ، و همان خاصيتي را دارد كه‏شراب يا قمار داراست [ غنا محسوب مي‏گردد ] .

تعبير " خفت عقل " هم‏ تعبير فقها و از جمله شيخ انصاري است . آنچه مسلم است اينست كه اسلام‏ خواسته است از عقل انسان حفاظت و حراست كند ، و عمل هم نشان داده كه‏ مطلب از همين قبيل است

چندي پيش در روزنامه در مورد زن و شوهري نوشته بود كه كارشان به طلاق و محكمه كشيده است . شوهر مي‏خواست زن خود را طلاق دهد به اين دليل كه‏ مي‏گفت زن من با وجود اينكه عهد كرده بود كه هيچوقت در مجالس در حضور مردان بيگانه نرقصد معذلك در يك عروسي رقصيده . زن ، گفته او را تصديق‏، و اضافه كرده بود كه چون خوب رقص مي‏داند وقتي در آن مجلس آهنگي‏ نواختند آنچنان تحت تأثير قرار گرفته كه بي‏اختيار برخاسته و شروع به‏ رقص كرده است .

دسته ها : اخلاقي

 اسلام و هنر

ولي آن چيزي كه شايد بيشتر از همه نياز به مطالعه دارد اينست كه آيا اسلام هيچ عنايتي به بعد چهارم روح انسان يعني استعداد هنري نموده و در اسلام به زيبايي و جمال عنايتي شده يا نه ؟ بعضي چنين تصور مي‏كنند كه اسلام‏ از اين نظر خشك و جامد و بي‏عنايت است ، و به عبارت ديگر اسلام ذوق‏كش‏ است ، و البته اينها كه اينچنين ادعا مي‏كنند به خاطر اينست كه اسلام روي‏ خوش به موسيقي نشان نداده و نيز بهره‏برداري از جنس زن به طور عام و هنرهاي زنانه يعني رقص و مجسمه سازي را منع كرده است .

ولي به اين شكل قضاوت كردن درست نيست . ما بايد راجع به مواردي كه‏ اسلام با آنها مبارزه كرده تأمل كنيم و ببينيم آيا اسلام با آنها مبارزه‏ كرده از آن جهت كه زيبايي است يا از آن جهت كه مقارن با امر ديگري‏ است كه بر خلاف استعدادي از استعدادهاي فردي يا اجتماعي انسان است ؟

و به علاوه ببينيم در غير اين موارد ممنوعه آيا با هنري مبارزه شده است ؟

دسته ها : اخلاقي

 دوره شكوفائي روح

مطلب ديگري كه در اينجا هست اينست كه اساس تربيت در انسان بايد بر شكوفا كردن روح باشد . آيا دوره‏هاي مختلف عمر از اين نظر فرق مي‏كند يا نه ؟

 مسلم فرق مي‏كند . بعضي دوره‏ها تناسب و موقعيت بسيار بهتري براي‏ شكوفا شدن استعدادها دارد . همين دوره بعد از هفت سالگي كه در احاديث‏ هم به آن عنايت شده كه از آن به بعد به تربيت بچه توجه بشود - همين‏ دوره از هفت سالگي تا حدود سي سالگي - دوره بسيار مناسبي است براي‏ شكوفا شدن روح از نظر انواع استعدادها :

استعداد علمي ، استعداد ديني ، و حتي استعداد اخلاقي ، و لهذا جزء بهترين دوران عمر هر كسي همان دوران محصل‏ بودن اوست ، چون هم اوان روحش يك اوان بسيار مناسبي است و هم در اين‏ اوان در يك محيطي قرار مي‏گيرد كه روز به روز بر معلومات ، افكار ، انديشه ، ذوقيات و عواطفش افزوده مي‏شود . براي طلبه‏ها اين دوره طلبگي‏ يك يادگار بسيار خوب و عالي است . كساني كه چند سالي طلبگي كرده‏اند ،

تا آخر عمر از خوشيهاي دوران طلبگي ياد مي‏كنند با اينكه در اين دوران از نظر شرايط مادي معمولا در وضع خوبي نيستند و در اواخر عمر در شرايط خيلي‏ بهتري هستند .

 در آن دوره غالبا در فقر و بي‏چيزي و مسكنت مي‏باشند ، منتها چون همه در يك سطح هستند ناراحتي ندارند . دوره خيلي خوبي است‏ چون واقعا دوره بالندگي انسان است ، و اگر در اين دوره انسان از نظر لمي و معنوي محروم بماند يك زياني است كه نمي‏شود گفت صد درصد در سنين‏

بزرگي و در پيري جبران شدني است .

دسته ها : اخلاقي

ترس ، عامل جلوگيري از طغيان

اينجا يك توضيحي لازم است : در مسأله عامل ترس و ارعاب ، چه در تربيت فردي كودك و چه در تربيت اجتماعي بزرگسال ، يك بحث اين است‏ كه آيا ترس و ارعاب عامل تربيت - به مفهوم پرورش و رشد دادن - است ؟

و آيا ترس مي‏تواند عامل رشد دهنده روح انسان باشد ؟ نه ، نقش ترس اين‏ نيست كه عامل رشد دهنده باشد . ولي يك بحث ديگر اين است كه آيا عامل‏ ترس جزء عواملي است كه بايد براي تربيت كودك يا تربيت اجتماع از آن‏ استفاده كرد يا نه ؟

جواب اين است : بله ، ولي نه براي رشد دادن و پرورش استعدادها بلكه براي بازداشتن روح كودك يا روح بزرگسال در اجتماع‏ از برخي طغيانها . يعني عامل ترس عامل فرونشاندن است ، عامل رشد دادن و پرورش دادن استعدادهاي عالي نيست ولي عامل جلوگيري [ از رشد ]

استعدادهاي پست و پائين و عامل جلوگيري از طغيانها هست.

دسته ها : اخلاقي

رعايت حالت روح

در نهج‏البلاغه در كلمات قصار در سه جا جمله‏اي به اين معنا آمده كه :

²ان للقلوب شهوش و اقبالا وادبارا ». دل يك ميلي دارد و اقبالي و ادباري‏ « فأتوها من قبل شهوتها و اقبالها » كوشش كنيد دلها را از ناحيه ميل‏ آنها پرورش بدهيد ، به زور وادارشان نكنيد . « فأن القلب اذا اكره عمي‏»

قلب اگر مورد اكراه و اجبار قرار بگيرد كور مي‏شود ، يعني خودش‏ واپس مي‏زند .

در حكمت 188 مي‏فرمايد : « ان هذه القلوب تمل كما تمل الابدان فابتغوا لها طرائف الحكمة » . يعني همين‏طور كه تن انسان خسته مي‏شود و احتياج به‏ استراحت دارد ، دل انسان هم گاهي خسته مي‏شود و احتياج به استراحت دارد ( مقصود از دل روح است ) در اين صورت ديگر فكرهاي سنگين را به او تحميل‏ نكنيد ، حكمتهاي طرفه و طريف - يعني اعجاب انگيز و خوشحال كننده - از

قبيل ذوقيات و ادبيات را به او عرضه بداريد تا سر نشاط و سرحال بيايد .

در حكمت 304 - كه معلوم است در آنجا نظر به عبادت است كه عبادت را هم نبايد بر روح تحميل كرد بلكه بايد آن را با نرمش بر روح وارد نمود ، يعني از ميل و حالش بايد استفاده كرد - مي‏فرمايد : « ان للقلوب اقبالا و ادبارا ، فاذا اقبلت فاحملوها علي‏ النوافل » . وقتي كه ديديد دل نشاط دارد ، حال دارد ، اقبال دارد ،

آنوقت وادارش كنيد نافله را هم بخواند ، چون حالش را دارد . « و اذا ادبرت فاقتصروا بها علي الفرائض » وقتي مي‏بينيد كه ميل ندارد ، به همان‏ فرائض اكتفا كنيد . عبادت را هم به او تحميل نكنيد . اينها همه نشان‏ مي‏دهد كه حالت روح را بايد خيلي ملاحظه كرد حتي در عبادت .

 عبادت هم‏ اگر بر روح انسان جنبه زور و تحميل داشته باشد علاوه بر اينكه اثر نيك‏ نمي‏بخشد ، اثر سوء نيز مي‏بخشد .

دسته ها : اخلاقي

 كشتن نفس يعني چه ؟

يك پرسش ديگر باقي است و آن اينكه اگر از نظر اخلاقي اسلامي استعدادهاي طبيعي نبايد نابود شود ، پس تعبير به نفس كشتن ، يا ميراندن‏ نفس كه احيانا در تعبيرات ديني و بيشتر در تعبيرات معلمين اخلاق اسلامي‏ و بالاخص در تعبيرات عارف مشربان اسلامي آمده است ، چه معني و چه‏

مفهومي دارد ؟

پاسخ: اين پرسش از آنچه قبلا گفتيم روشن شد ، اسلام نمي‏گويد طبيعت نفساني و استعداد فطري طبيعي را بايد نابود ساخت ، اسلام مي‏گويد :

" نفس اماره‏" را بايد نابود كرد ، همچنانكه گفتيم ، نفس اماره نماينده اختلال و به‏ هم خوردگي و نوعي طغيان و سركشي است كه در ضمير انسان به علل خاصي رخ‏ مي‏دهد ، كشتن نفس اماره معني خاموش كردن و فرو نشاندن فتنه و طغيان را در زمينه قوا و استعدادهاي نفساني مي‏دهد ، فرق است ميان خاموش كردن‏ فتنه و ميان نابود كردن قوائي كه سبب فتنه مي‏گردند ، خاموش كردن فتنه‏ چه در فتنه‏هاي اجتماعي و چه در فتنه‏هاي رواني مستلزم نابود كردن افراد و قوائي كه سبب آشوب و فتنه شده‏اند نيست ، بلكه مستلزم اين است كه‏ عواملي كه آن افراد و قوا را وادار به فتنه كرده است از بين برده شود .

بعدا خواهيم گفت كه اين نوع ميراندن گاهي به اشباع و ارضاء نفس حاصل‏ مي‏شود و گاهي به مخالفت با آن .

اين نكته بايد اضافه شود كه در تعبيرات ديني ، ما هرگز كلمه‏اي كه به‏ معني " نفس كشتن " باشد ، پيدا نمي كنيم ، تعبيراتي كه هست كه البته‏ از دو سه مورد تجاوز نمي كند بصورت ميراندن نفس است .

 

دسته ها : اخلاقي

اخلاق جنسي!!!

در قسمت گذشته از اين بحث اصول اخلاق باصطلاح نوين جنسي تشريح شد ،  اكنون نوبت آن است كه اصول و پايه‏هائي كه اين مكتب بر روي آنها بنا  شده است ارزيابي نمائيم .
آن اصول عبارت است از :
1 -
آزادي هر فردي مطلقا محترم است و بايد محفوظ بماند ، مگر آنجا كه‏  مزاحم آزادي ديگران باشد ، بعبارت ديگر : آزادي را جز آزادي نمي‏تواند  محدود كند .
2 -
سعادت بشر در گرو پرورش استعدادهائي است كه در نهاد دارد ،  خودپرستيها و ناراحتيهاي روحي ، ناشي از آشفتگي غرائز ، و بالاخص غريزه‏  جنسي است ، و آشفتگي غرائز از عدم ارضاء و اشباع آنها ناشي مي‏گردد .

3 - آتش ميل و رغبت بشر ، در اثر منع و محدوديت ، فزوني مي‏گيرد ، و مشتعل‏تر مي‏گردد و در اثر ارضاء و اشباع كاهش مي‏يابد و آرام مي‏گيرد ، براي انصراف بشر از توجه دائم به امور جنسي و جلوگيري از عوارض ناشي از آن ، راه صحيح اين است كه هر گونه قيد و ممنوعيتي را در اين راه از جلو پايش برداريم چنانكه ملاحظه مي‏شود ، اصل اول از اصول بالا ، فلسفي و اصل‏ دوم تربيتي و اصل سوم رواني است .

اين سه اصل را ما از مجموع گفته‏ها و نظرات طرفداران اين سيستم اخلاقي‏ استنباط مي‏كنيم و الا هيچكدام از آنان به اين ترتيب و تفصيل اصول سيستم‏ اخلاقي خود را بيان نكرده‏اند .

 

 

دسته ها : اخلاقي

 حقوق انسانيت

يك مطلب در اينجا وجود دارد و آن اين است : آيا آنچيزيكه دفاع از آن‏ مشروع است منحصر است باينكه حقوق خودي يك فرد يا حقوق خودي يك ملت‏ از ميان برود ، منحصر بهمين است يا در ميان اموريكه دفاع از آنها واجب‏ و لازم است بعضي از امور است كه اينها جزء حقوق فرد يا حقوق ملت خاص‏ نيست ، بلكه جزء حقوق انسانيت است ، پس اگر حق انسانيت در يك موردي‏ مورد تهاجم قرار بگيرد جنگيدن به عنوان دفاع از حقوق انسانيت چه حكمي‏ دارد ؟

 آيا مشروع است يا غير مشروع ؟

ممكن است كسي بگويد دفاع از حقوق انسانيت يعني چه ؟ !

من فقط از حقوق‏ فردي خودم بايد دفاع كنم يا حداكثر از حقوق مليم بايد دفاع كنم ، من را

بحقوق انسانيت چه كار ! ولي اين حرف درستي نيست . گرفته نيست ، افراد ديگر و ملتهاي ديگر نيز ميتوانند بلكه بايد بكمك‏ آزادي بشتابند و بجنگ سلب آزادي و اختناق بروند . در اينجا چي جواب‏

ميدهيد ؟

 گمان نمي كنم كسي ترديد بكند كه مقدسترين اقسام جهادها و مقدسترين اقسام جنگها جنگي است كه بعنوان دفاع از حقوق انسانيت صورت‏ گرفته باشد .

در مدتيكه الجزايريها با استعمار فرانسه مي‏جنگيدند يكعده افراد حتي از اروپائيها در اين جنگ شركت ميكردند ، يا بصورت سرباز يا بصورت غيرسرباز ، آيا از نظر شما فقط الجزايريها جنگيدنشان‏ مشروع بود چون حقوق خودشان مورد تجاوز قرار گرفته بود ، پس بنابر اين‏

فردي كه از اقصي بلاد اروپا آمده بنفع اين ملت وارد پيكار شده او ظالم و متجاوز است و بايد باو گفت فضولي موقوف ، بتو چه مربوط است ، كسيكه‏ بحقوق تو تجاوز نكرده تو چرا اينجا شركت ميكني ، يا او بايد بگويد من از حق انسانيت دفاع ميكنم ، و حتي جهاد چنين شخصي از جهاد آن الجزايري‏ مقدستر است چون او جنبه دفاع از خود دارد و عمل اين اخلاقي‏تر است از عمل‏ او و مقدستر است از عمل او ؟

 مسلما شق دوم صحيح است . آزاديخواهانيكه يا حقيقتا آزاديخواه هستند يا تظاهر ميكنند بازاديخواهي‏

و احترامي كسب كرده‏اند در ميان عموم ، احترام خودشانرا در ميان توده‏ مردم مديون همين حالت هستند كه خودشانرا مدافع حقوق انسانيت ميشمارند نه مدافع حقوق فرد خودشان يا ملت خودشان يا قاره خودشان . و احيانا آنها اگر از حدود زبان و قلم و نطق و خطابه و روشن كردن افكار بگذارند و بروند وارد ميدان جنگ بشوند مثلا طرفدار حقوق فلسطينيها يا ويتكنگ‏ها بشوند دنيا خيلي بيشتر آنها را تقديس ميكند نه اينكه دنيا آنها را مورد حمله و هجوم قرار ميدهد كه بتو چه اين فضوليها ، اينها بتو چه مربوط است ؟ ! كسيكه بتو كار ندارد !

 

دسته ها : اخلاقي

انواع دفاع

بعضي‏ها اينجا نظرشان محدود است ميگويند يعني دفاع از شخص خود ، جنگ‏  آنوقت مشروع است كه انسان چه بعنوان يك فرد و چه بعنوان يك قوم و  ملت بخواهد از خودش و از حيات خودش دفاع كند . پس اگر يك قومي يا  يك ملتي حياتش از ناحيه ديگري در معرض خطر قرار گرفت اينجا دفاع از  حيات امريست مشروع همچنين اگر ثروتش و مالكيتش مورد تهاجم قرار گرفت‏  باز اين از نظر حقوق انساني حق دارد كه از حق خود دفاع كند بنابر اين يك‏  فرد آنوقتيكه مال و ثروتش مورد تهاجم قرار ميگيرد حق دارد كه از ثروت‏  خودش دفاع كند يا يك ملت اگر يك قوم ديگري بخواهند ثروت او را  تصاحب كنند و بنحوي ببرند حق دارد كه از ثروت خودش دفاع كند و لو با  جنگ .
اسلام ميگويد : « المقتول دون اهله و عياله شهيد » . يعني كسيكه در مقام‏  دفاع از مالش و از ناموسش كشته بشود از نظر اسلام شهيد است .

 پس دفاع‏  از ناموس هم مانند دفاع از جان و مال است ، بلكه بالاتر است ، دفاع از  شرافت است ، دفاع از استقلال براي يك ملت قطعا امري مشروع است پس در  صورتيكه يك قوم بخواهند استقلال قوم ديگريرا بگيرند و آنها را تحت‏  قيموميت خودشان قرار بدهند و اين ملت بخواهند از استقلال خودش دفاع كند  و دست باسلحه ببرد ، كاري مشروع و بلكه ممدوح و قابل تحسين انجام داده‏  است . پس دفاع از حيات ، دفاع از مال و ثروت و سرزمين ، دفاع از  استقلال ، دفاع از ناموس ، همه اينها دفاعهائيست مشروع . كسي ترديد نميكند كه در اين موارد دفاع جايز است و  لهذا گفتيم كه آن نظريكه بعضي مسيحيان ميگويند دين بايد طرفدار صلح باشد  نه طرفدار جنگ ، و جنگ مطلقا بد است و صلح مطلقا خوب است ، حرف بي‏  موردي است .

 جنگي كه بعنوان دفاع باشد نه تنها بد نيست بسيار هم خوب‏  است و جزء ضرورتهاي حيات بشر است كه قرآن كريم هم باين مطلب تصريح‏  ميكند كه :

 « لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض »( بقره - 251)يا جاي ديگر ميفرمايد : « لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت‏  صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله »( حج – (39  . تا  اينجا را همه تقريبا قبول دارند .

دسته ها : اخلاقي

 پرورش روح

پرورش عقل و فكر و كسب استقلال فكري و مبارزه با اموري كه بر ضد استقلال عقل است از قبيل تقليد از نياكان، از اكابر و چشم پركنها ، از رفتار اكثريت و امثال اينها مورد عنايت شديد اسلام‏ است. پرورش اراده و كسب مالكيت بر نفس و آزادي معنوي از حكومت مطلقه‏ء ميلها مبناي بسياري از عبادات اسلامي و ساير تعليمات اسلامي است . پرورش حس حقيقت جويي و علم طلبي ، پرورش عواطف اخلاقي ، پرورش حس‏ جمال و زيبايي ، پرورش حس پرستش ، هر كدام به نوبه‏ء خود مورد توجه‏ عميق اسلام است .

دسته ها : اخلاقي

 پرورش جسم

اسلام " تن پروري " به معني " نفس پروري " و شهوت پرستي را شديدا  محكوم كرده است ، اما پرورش بدن به معني مراقبت و حفظ سلامت و بهداشت را از واجبات شمرده است و هر نوع عملي را كه براي بدن‏ زيانبخش باشد حرام شمرده است . اسلام آنجا كه يك امر واجب ( مانند روزه ) احيانا براي بدن مضر تشخيص داده شود تكليف آن را ساقط مي‏كند ، بلكه چنين روزه‏اي را حرام مي‏داند . هر اعتيادي كه براي بدن مضر باشد از نظر اسلام حرام است . آداب و سنن بسياري در اسلام به خاطر بهداشت و سلامت بدن وضع شده است .

ممكن است افرادي ميان " پرورش بدن " كه امري بهداشتي است و " تن‏ پروري " به معني نفس پروري كه امري اخلاقي است فرق نگذارند و خيال كنند اسلام كه با تن پروري مخالف است با بهداشت بدن مخالف است ، پس لاقيدي‏ در حفظ سلامت و بلكه كارهايي كه مضر به بهداشت و سلامت بدن است از نظر اسلام كار اخلاقي است . و اين اشتباهي فاحش و خطرناك است . تقويت و

سلامت بدن و بهداشت آن كجا و تن آساني و تن پروري كجا ؟

نفس پروري و شهوت پرستي كه در اسلام محكوم است ، همان طوريكه بر ضد روح پروري است و موجب بيماري روح و روان مي‏گردد ، بر ضد بهداشت و پرورش صحيح جسم نيز هست و منجر به بيماري جسمي مي‏گردد ، زيرا نفس‏ پروري و شهوت پرستي منجر به بيماري جسمي مي‏گردد ، زيرا نفس پروري و شهوت پرستي منجر به افراط كاريها مي‏شود و افراط كاريها منشأ اختلالات‏ اساسي در جهازات بدني .

دسته ها : اخلاقي

 پرورش استعدادها

تعليمات اسلامي نشان مي‏دهد كه اين مكتب مقدس الهي به همه‏ء ابعاد  انسان ، اعم از جسمي و روحي ، مادي و معنوي ، فكري و عاطفي ، فردي و  اجتماعي توجه عميق داشته است و نه تنها جانب هيچ كدام را مهمل نگذاشته‏  است بلكه عنايت خاص به " پرورش " همه‏ء اينها روي اصل معيني داشته‏  است .

دسته ها : اخلاقي

تعصبات ملي

واحد اجتماعي ، خواه خانواده ، خواه قبيله و خواه ملت ( به اصطلاح‏  امروز فارسي ) با نوعي احساسات و تعصبات همراه است ، يعني در انسان‏  يك نوع حس جانبداري نسبت به خانواده و قوم و ملت خود پيدا مي‏شود .
اين حس جانبداري ممكن است در واحد خيلي بزرگتر يعني واحد " قاره‏اي و  منطقه‏اي " نيز به وجود آيد ، مثلا مردم اروپا در برابر مردم آسيا يك نوع‏  حس جانبداري نسبت به خود احساس مي‏كنند و بالعكس مردم آسيا در برابر  مردم اروپا .
همان طور كه مردم يك نژاد نيز امكان دارد كه چنين احساسي نسبت به هم‏  نژادان خود داشته باشند .
مليت از خانواده " خود خواهي " است كه از حدود فرد و قبيله تجاوز  كرده شامل افراد يك ملت شده است و خواه ناخواه عوارض اخلاقي خود خواهي‏

: تعصب  عجب ، نديدن عيب خود ( البته عيبهاي ملي در مقياس ملت ) . بزرگتر ديدن خوبيهاي خود ، تفاخر و امثال اينها را همراه دارد .

دسته ها : اخلاقي

شرك در خالقيت

برخي از ملل خدا را ذات بي‏مثل و مانند مي‏دانستند و او را به عنوان‏  يگانه اصل جهان مي‏شناختند اما برخي مخلوقات او را با او در خالقيت‏  شريك مي‏شمردند .

مثال مي‏گفتند خداوند مسؤول خلقت " شرور " نيست ، شرور آفريده بعضي از مخلوقات است. اين گونه‏  شرك كه شرك در خالقيت و فاعليت است ، نقطه مقابل توحيد افعالي است‏.

 اسلام اين گونه شرك را نيز غير قابل گذشت مي‏داند . البته شرك در  خالقيت به نوبه خود مراتب دارد كه بعضي از آن مراتب ، شرك خفي است‏  نه شرك جلي ، بنابراين موجب خروج كلي از جرگه اهل توحيد و حوزه اسلام‏  نيست .

دسته ها : اخلاقي
 

خلقت " آدم " در قرآن

من چند سال پيش مقاله‏اي در " مكتب تشيع " نوشتم تحت عنوان " قرآن‏  و مسأله‏اي از حيات ". آنجا راجع به خلقت " آدم " بحث كردم ،  راجع به اين جهت كه در قرآن موضوع خلقت " آدم " آمده است - و اين هم‏  يكي از عجايب قرآن است

- نه به عنوان يك مسأله توحيدي ، بلكه به عنوان‏  يك مسأله اخلاقي ، نگفته است كه چون آدم ابوالبشري در عالم بوده است ،  پس خدايي بوده است كه [ خلقت ] انسانها را شروع كرده است .

 قصه آدم‏  در قرآن كريم هست ولي يك ذره از اين قصه به عنوان آيتي از خداشناسي و  توحيد نيست ، بلكه به عنوان درس عبرتي است از اينكه ببنيد مثلا تكبر چه‏  مي‏كند كه شيطان تكبر كرد ، ببينيد حرص چه مي‏كند كه آدم حرص ورزيد ، به‏  عنوان يك درس آموزنده اخلاقي ، نه يك درس توحيدي ، اما خلقت ساير  انسانها را به عنوان يك درس توحيدي ذكر مي‏كند ، يعني همين خلقتي كه الان‏
ما پيدا مي‏كنيم ، همين كه انسان " نطفه " است ، بعد از نطفه به تعبير  قرآن " علقه " مي‏شود ، " مضغه " مي‏شود ، استخوانها برايش پيدا مي‏شود  ، گوشت برايش پيدا مي‏شود ، بعد به تعبير قرآن " « خلقا اخر »" مي‏شود  ،  

. يك موجود زنده انساني مي‏شود ، همينها را به عنوان نشانه‏هاي‏  خداشناسي ذكر مي‏كند . خدايي هست به دليل اينكه نطفه‏اي انسان مي‏شود ، نه‏  خدايي هست به دليل اينكه آدم ابوالبشر بوده است . ( قرآن ) هيچ وقت‏  سراغ روز اول نمي‏رود ، نه در مجموع عالم و نه در يك يك اجزاي عالم .
پس ما نبايد اين طور بحث كنيم كه مجموع عالم اولي دارد يا ندارد ؟

 فلاسفه مي‏گويند محال است عالم اول داشته باشد ، و من خيال نمي‏كنم علم‏  امروز هم خلاف آن را ثابت كرده باشد و بگويد خير ، ثابت شده كه عالم‏  روز اولي داشته است كه قبل از روز اول ، نيستي مطلق بوده است .

دسته ها : اخلاقي

موجود چند بعدي ...???

از آنچه گفته شد معلوم شد كه انسان با همه‏ء وجوه مشتركي كه با ساير  جاندارها دارد ، فاصله‏ء عظيمي با آنها پيدا كرده است . انسان موجودي‏  مادي - معنوي است . انسان با همه‏ء وجوه مشتركي كه با جاندارهاي ديگر  دارد ، يك سلسله تفاوتهاي اصيل و عميق با آنها دارد كه هريك از آنها  بعدي جدا گانه به او مي‏بخشد و رشته‏اي جدا گانه در بافت هستي او به شمار  مي‏رود . اين تفاوتها در سه ناحيه است :
.1
ناحيه‏ء ادراك و كشف خود و جهان .
.2
ناحيه‏ء جاذبه‏هايي كه بر انسان احاطه دارد .
.3
ناحيه‏ء جاذبه كيفيت قرار گرفتن تحت تأثير جاذبه‏ها و انتخاب آنها.
اما در ناحيه‏ء ادراك و كشف و جهان . حواس حيوان راهي و وسيله‏اي است‏  براي آگاهي حيوان به جهان . انسان در اين جهت با حيوانهاي ديگر شريك‏  است و احيانا برخي حيوانات از انسان در اين ناحيه قوي ترند . آگاهي و  شناختي كه حواس به حيوان و يا انسان مي‏دهد سطحي و ظاهري است ، به عمق‏  ماهيت و ذات اشياء و روابط منطقي آنها نفوذ ندارد . ولي در انسان نيروي‏  ديگري براي درك و كشف خود و جهان وجود دارد كه در جانداران ديگر وجود ندارد و آن نيروي مرموز تعقل است .

 انسان با نيروي تعقل ، قوانين كلي‏  جهان را كشف مي‏كند و براساس شناخت كلي جهان و كشف قوانين كلي طبيعت‏  ، طبيعت را عملا استخدام مي‏كند و در اختيار خويش قرار مي‏دهد . در بحثهاي‏
گذشته نيز اشاره به اين نوع شناخت كه مخصوص انسان است كرديم و گفتيم‏  مكانيسم شناخت تعقلي از پيچيده‏ترين مكانيسمهاي وجود انسان است .

همين‏  مكانيسم پيچيده اگر درست مورد دقت قرار گيرد ، دروازه‏ء شگفتي است براي‏  شناخت خود انسان . انسان با اين نوع شناخت ، بسياري از حقايق را كه‏  مستقيما از راه حواس با آنها تماس ندارد كشف مي‏كند . شناخت انسان ما  وراي محسوسات را ، بالاخص شناخت فلسفي خداوند ، وسيله‏ء اين استعداد  مرموز و مخصوص آدمي صورت مي‏گيرد .
اما در ناحيه‏ء جاذبه‏ها . انسان مانند جانداران ديگر تحت تأثير جاذبه‏ها  و كششهاي مادي و طبيعي است ، ميل به غذا ، ميل به خواب ، ميل به امور  جنسي ، ميل به استراحت و آسايش و امثال اينها او را به سوي ماده و  طبيعت مي‏كشد . اما جاذبه‏هايي كه انسان را به خود مي‏كشد منحصر به اينها
نيست ، جاذبه‏ها و كششهاي ديگر انسان را به سوي كانونهاي غير مادي ، يعني‏  اموري كه نه حجم دارد و نه سنگيني و نتوان آنها را با امور مادي سنجيد ،  مي‏كشاند .

اصول جاذبه‏هاي معنوي كه تا امروز شناخته شده و مورد قبول است‏  امور ذيل است :

. 1 علم و دانايي

. 2 خير اخلاقي

. 3 جمال و زيبايي .

. 4 تقديس و پرستش

دسته ها : اخلاقي

دنيا و آخرت

يكي ديگر از اركان جهان بيني اسلامي ، تقسيم جهان است به دنيا و آخرت‏  . آنچه قبلا تحت عنوان غيب و شهادت گفتيم مربوط بود به جهاني مقدم بر  اين جهان ، جهاني كه سازنده اين جهان و تدبير كننده اين جهان است . اگر  چه از يك نظر جهان آخرت غيب است و جهان دنيا شهادت ، ولي نظر به‏
اينكه جهان آخرت متاخر از جهان دنياست ، جهاني است كه انسان به سوي آن‏  بازگشت مي‏كند ، تحت عنوان مستقل قابل توضيح است . جهان غيب جهاني‏  است كه از آنجا آمده‏ايم و جهان آخرت جهاني است كه به آنجا مي‏رويم .
اين است معني سخن علي ( عليه السلام )

 :  رحم الله امرء علم من اين و في اين و الي اين ؟  
رحمت حق شامل حال كسي كه بداند از كجا ؟ در كجا ؟ به كجا ؟
علي(ع) نفرمود خدا رحمت كند كسي را كه بداند از چه ؟ و در چه ؟ و از چه ؟
اگر چنين مي‏گفت ، مي‏گفتيم مقصود اين است كه از چه آفريده شده‏ايم ؟

 از  خاك . در چه خواهيم رفت ؟

 در خاك . باز از چه برمي‏خيزيم ؟ از خاك .
اگر چنين گفته بود ، اشاره‏اي بود به اين آيه قرآن كه :  

« منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارش اخري  « .
شما را از زمين آفريده‏ايم و به زمين باز مي‏گردانيم و از زمين بار ديگر  بيرون مي‏آوريم .
اما سخن علي(ع) در اينجا ناظر به آيات ديگري از قرآن است و مفهوم بالاتري‏  دارد و آن اينكه از چه جهاني آمده‏ايم ؟

 در چه جهاني هستيم ؟

 به سوي چه‏ جهاني مي‏رويم ؟
دنيا و آخرت نيز مانند غيب و شهادت ، از نظر جهان بيني اسلامي دو  مفهوم مطلق‏اند نه نسبي ، و به تعبير قرآن هر كدام نشئه‏اي جداگانه هستند .
آنچه نسبي است كار دنيايي و كار آخرتي است ، يعني يك كار اگر به منظور  نفس پرستي باشد كار دنيايي است و احيانا همان كار اگر براي خدا و در  راه رضاي خدا باشد كار آخرتي است .

دسته ها : اخلاقي

روح عبادت و پرستش

آنچه انسان در عبادت قولي و عملي خود ابراز مي‏دارد چند چيز است :
. 1
ثنا و ستايش خدا به صفات و اوصافي كه مخصوص خداست ، يعني‏  اوصافي كه مفهومش كمال مطلق است ، مثلا علم مطلق ، قدرت مطلقه ، اراده‏  مطلقه . معني كمال مطلق و علم مطلق و قدرت و اراده مطلقه اين است كه‏  محدود و مشروط به چيزي نيست و مستلزم بي‏نيازي خداوند است .
. 2
تسبيح و تنزيه خدا از هرگونه نقص و كاستي از قبيل فنا ، محدوديت‏  ، ناداني ، ناتواني ، بخل ، ستم و امثال اينها .
. 3
سپاس و شكر خدا به عنوان منشا اصلي خيرها و نعمتها و اينكه‏  نعمتهاي ما همه و همه از اوست و غير او وسيله هايي است كه او قرار داده‏  است .
. 4
ابراز تسليم محض و اطاعت محض در برابر او و اقرار به اينكه او  بلاشرط مطاع است و استحقاق اطاعت و تسليم دارد . او از آن جهت كه‏  خداست شايسته فرمان دادن است و ما از آن جهت كه بنده هستيم شايسته‏  اطاعت و تسليم در برابر او .
. 5
او در هيچ يك از مسائل بالا شريك ندارد . جز او كامل مطلق نيست ،  جز او هيچ ذاتي منزه از نقص نيست ، جز او كسي منعم اصلي و منشا اصلي‏  نعمتها كه همه سپاسها به او برگردد نيست ، جز او هيچ موجودي استحقاق‏  مطاع محض بودن و تسليم محض در برابر او شدن را ندارد . هر اطاعتي مانند  اطاعت پيامبر و امام و حاكم شرعي اسلامي و پدر و مادر يا معلم بايد به اطاعت از او و رضاي او منتهي شود و  گرنه جايز نيست .
اين است عكس العملي كه شايسته يك بنده در مقابل خداي بزرگ است و  جز در مورد خداي يگانه در مورد هيچ موجودي ديگر نه صادق است نه جايز .

دسته ها : اخلاقي

 عبادت و پرستش

شناخت خداي يگانه به عنوان كاملترين ذات با كاملترين صفات ، منزه از  هرگونه نقص و كاستي ، و شناخت رابطه او با جهان كه آفرينندگي و نگهداري‏  و فياضيت ، عطوفت و رحمانيت است ، عكس العملي در ما ايجاد مي‏كند كه‏  از آن به " پرستش " تعبير مي‏شود .
پرستش نوعي رابطه خاضعانه و ستايشگرانه و سپاسگزارانه است كه انسان‏  با خداي خود برقرار مي‏كند . اين نوع رابطه را انسان تنها با خداي خود  مي‏تواند برقرار كند و تنها در مورد خداوند صادق است ، در مورد غير خدا  نه صادق است نه جايز . شناخت خداوند به  عنوان يگانه مبدا هستي و يگانه صاحب و خداوندگار همه چيز ، ايجاب مي‏كند  كه هيچ مخلوقي را در مقام پرستش شريك او نسازيم .

قرآن كريم تاكيد و  اصرار زياد دارد بر اينكه عبادت و پرستش بايد مخصوص خدا باشد ، هيچ‏  گناهي مانند شرك به خدا نيست .
اكنون ببينيم پرستش يا عبادت كه مخصوص خداست و انسان نبايد اين‏  رابطه را جز با خداوند با هيچ موجود ديگر برقرار كند ، چيست و چگونه‏  رابطه‏اي است .

 

دسته ها : اخلاقي

يگانگي خدا

خداوند متعال مثل و مانند و شريك ندارد . اساسا محال است كه خداوند  مثل و مانند داشته باشد و در نتيجه به جاي يك خدا ، دو خدا يا بيشتر  داشته باشيم ، زيرا دو تا و سه تا و يا بيشتر بودن ، از خواص مخصوص‏  موجودات محدود نسبي است ، درباره موجود نامحدود و مطلق ، تعدد و كثرت‏  معني ندارد .

مثلا ما مي‏توانيم يك فرزند داشته باشيم و هم مي‏توانيم دو  فرزند يا بيشتر داشته باشيم ، مي‏توانيم يك دوست داشته باشيم و هم‏  مي‏توانيم دو دوست و يا بيشتر داشته باشيم . زيرا فرزند و يا دوست ، هر  كدام يك موجود محدود است و موجود محدود مي‏تواند در مرتبه خود مثل و  مانندي داشته باشد و در نتيجه تعدد و كثرت بپذيرد ، اما موجود نامحدود ،
تعددپذير نيست . مثال ذيل هر چند از يك نظر كافي نيست ولي براي توضيح‏  مطلب مفيد است .
درباره ابعاد جهان مادي و محسوس ، يعني جهان اجسام كه مشهود و ملموس ماست ، دانشمندان دو گونه نظر داده‏اند : برخي مدعي هستند  كه ابعاد جهان محدود است ، يعني اين جهان محسوس به جايي مي‏رسد كه در  آنجا ديگر تمام مي‏شود ، ولي برخي ديگر مدعي هستند كه ابعاد جهان مادي ،  نامحدود است و از هيچ طرف پايان نمي‏پذيرد ، جهان ماده ، اول و آخر و  وسط ندارد .

 اگر ما جهان ماده و جسم را محدود بدانيم يك پرسش براي ما  مطرح مي‏شود و آن اينكه : آيا جهان مادي جسماني يك است يا بيشتر ؟ ولي‏  اگر جهان نامحدود باشد ، ديگر فرض جهان جسماني ديگر غير اين جهان‏  نامعقول است ، هر چه را كه جهان ديگر فرض كنيم عين اين جهان يا جزئي از  اين جهان است .
اين مثال مربوط است به جهان اجسام و وجودهاي جسماني كه محدود و مشروط  و مخلوق آفريده شده‏اند و هيچ كدام واقعيت‏شان ، واقعيت مطلق و مستقل و  قائم بالذات نيست . جهان مادي در عين اينكه از نظر ابعاد نامحدود است‏  ، از نظر واقعيت محدود است و چون بنا به فرض از نظر ابعاد نامحدود  است ، دوم برايش فرض نمي‏شود .
خداوند متعال وجود نامحدود و واقعيت مطلق است و بر همه اشياء احاطه‏  دارد و هيچ مكان و زماني از او خالي نيست و از رگ گردن ما به ما  نزديكتر است ، پس محال است كه مثل و مانندي داشته باشد ، بلكه مثل و  مانند برايش فرض هم نمي‏شود .
بعلاوه ما آثار عنايت و تدبير و حكمت او را در همه موجودات مي‏بينيم و  در سراسر جهان ، يك اراده واحد و مشيت واحد و نظم واحد مشاهده مي‏كنيم و  اين خود نشان مي‏دهد كه جهان ما يك كانوني است نه دو كانوني و چند  كانوني .

گذشته از اينها اگر دو خدا و يا بيشتر مي‏بود ، الزاما دو اراده و دو  مشيت و يا بيشتر دخالت داشت و همه آن مشيتها به نسبت واحد در كارها  مؤثر مي‏بود و هر موجودي كه مي‏بايست موجود شود ، بايد در آن واحد دو  موجود باشد تا بتواند به دو كانون منتسب باشد و باز هر يك از آن دو  موجود نيز به نوبه خود دو موجود باشند و در نتيجه هيچ موجودي پديد نيايد  و جهان نيست و نابود باشد . اين است كه قرآن كريم مي‏گويد :
«
لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا » .
اگر خدايان متعدد غير از ذات احديت وجود مي‏داشت آسمان و زمين تباه‏  شده بودند .

دسته ها : اخلاقي

صفات خدا

قرآن كريم مي‏گويد خداوند به همه صفات كمال متصف است : " « له‏ الاسماء الحسني »"  نيكوترين نامها و بالاترين اوصاف از آن اوست ، " « و له المثل الا علي في السموات و الارض »"   صفات والا در سراسر هستي خاص اوست ، از اين رو خداوند حي است ، قادر است ، عليم‏ است ، مريد است ، رحيم است ، هادي است ، خالق است ، حكيم است ، غفور است ، عادل است و بالاخره هيچ صفت كمالي نيست كه در او نباشد از طرف ديگر جسم نيست ، مركب نيست ، ميرنده نيست ، عاجز نيست ، مجبور نيست ، ظالم نيست .

دسته اول كه صفات كمالي است و خداوند به آنها متصف . است " صفات ثبوتيه " ناميده مي‏شود و دسته دوم كه از نقص و كاستي‏  ناشي مي‏شود و خداوند از اتصاف به آنها منزه است " صفات سلبيه "  ناميده مي‏شود .
ما خدا را ، هم " ثنا " مي‏گوييم و هم " تسبيح " مي‏كنيم . آنگاه كه‏  او را ثنا مي‏گوييم ، اسماء حسني و صفات كماليه او را ياد مي‏كنيم و آنگاه‏  كه او را تسبيح مي‏گوييم ، او را از آنچه لايق او نيست منزه و مبرا  مي‏شماريم و در هر دو صورت ، معرفت او را براي خودمان تثبيت مي‏كنيم و  به اين وسيله خود را بالا مي‏بريم .

 

دسته ها : اخلاقي

 پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله :

ما مِن شابٍ تَزَوَّجَ فى حَداثَةِ سِنِّهِ اِلاّ عَجَّ شَيطانُهُ : يا وَيلَهُ ، يا وَيلَهُ! عَصَمَ مِنّى ثُلُـثَى دينِهِ ، فَليَتَّقِ اللّه‏َ العَبدُ فِى الثُّـلُثِ الباقى ؛

هر جوانى كه در سن كم ازدواج كند ، شيطان فرياد بر مى‏آورد كه : واى برمن ، واى بر من! دو سوم دينش را از دستبرد من ، مصون نگه داشت . پس بنده بايد براى حفظ يك سومِ باقى مانده دينش ، تقواى الهى پيشه سازد .مَا مِنْ شَابٍّ تَزَوَّجَ فِي حَدَاثَةِ سِنِّهِ إِلَّا عَجَّ شَيْطَانُهُ يَا وَيْلَهُ يَا وَيْلَهُ عَصَمَ مِنِّي ثُلُثَيْ دِينِهِ فَلْيَتَّقِ اللَّهَ الْعَبْدُ فِي الثُّلُثِ الْآخِر

 

                    «نوادر (راوندي) ص12»

 

 

دسته ها : اخلاقي

 جهان بيني مذهبي

اگر هر گونه اظهار نظر كلي درباره هستي و جهان را جهان بيني فلسفي‏ بدانيم - قطع نظر از اينكه مبدا آن جهان بيني چيست ، قياس و برهان و استدلال است يا تلقي وحي - از جهان غيب بايد جهان بيني مذهبي را يك نوع‏ از جهان بيني فلسفي بدانيم . جهان بيني مذهبي و جهان بيني فلسفي وحدت‏ قلمرو دارند ، برخلاف جهان بيني علمي . ولي اگر نظر به مبدا معرفت و شناسايي داشته باشيم ، مسلما جهان شناسي‏ مذهبي با جهان شناسي فلسفي دو نوع است .

در برخي مذاهب مانند اسلام جهان شناسي مذهبي در متن مذهب ، رنگ فلسفي‏ يعني رنگ استدلالي به خود گرفته است ، بر مسائلي كه عرضه شده است با تكيه بر عقل ، استدلال و اقامه برهان شده است ، از اين رو جهان بيني‏ اسلامي در عين حال يك جهان بيني عقلاني و فلسفي است . از مزاياي جهان بيني مذهبي - علاوه بر دو مزيت جهان بيني فلسفي : ثبات‏ و جاودانگي ، و ديگر عموم و شمول - كه جهان بيني علمي و جهان بيني فلسفي‏ محض فاقد آن است ، قداست بخشيدن به اصول جهان بيني است .

و با توجه به اينكه يك ايدئولوژي ، ايمان مي‏طلبد و جذب شدن ايمان به‏ يك مكتب ، علاوه بر اعتقاد به جاودانگي و تغيير ناپذيري اصول - كه‏ مخصوصا جهان بيني علمي فاقد آن است - مستلزم حرمتي است كه در حد قداست‏ ، روشن مي‏شود كه يك جهان بيني آنگاه تكيه گاه يك ايدئولوژي و پايه‏ ايمان قرار مي‏گيرد كه رنگ و صبغه مذهبي داشته باشد . از مجموع بيانات گذشته نتيجه مي‏شود كه يك جهان بيني آنگاه مي‏تواند تكيه گاه يك ايدوئولوژي قرار گيرد كه استحكام و وسعت تفكر فلسفي و قدس‏ و حرمت اصول مذهبي را داشته باشد .

 

دسته ها : اخلاقي

جهان بيني فلسفي

هر چند جهان بيني فلسفي دقت و مشخص بودن جهان بيني علمي را ندارد ، در عوض از آن نظر كه متكي به يك سلسله " اصول " است و آن اصول اولا بديهي و براي ذهن غيرقابل انكارند و با روش برهان و استدلال پيش مي‏روند ، و ثانيا عام و دربرگيرنده‏اند ( در اصطلاح فلسفي از احكام موجود بما هو موجودند ) طبعا از نوعي جزم برخوردار است و آن تزلزل و بي‏ثباتي كه در جهان بيني علمي ديده مي‏شود ، در جهان بيني فلسفي نيست ، و هم محدوديت‏ جهان بيني علمي را ندارد .

جهان بيني فلسفي پاسخگو به همان مسائلي است كه تكيه گاههاي ايدئولوژيها هستند . تفكر فلسفي ، چهره و قيافه جهان را در كل خود مشخص‏ مي‏كند .

جهان بيني علمي و جهان بيني فلسفي ، هر دو مقدمه عمل‏اند ، ولي به دو صورت مختلف . جهان بيني علمي به اين صورت مقدمه عمل است كه به انسان‏ قدرت و توانايي " تغيير " و " تصرف " در طبيعت مي‏دهد و او را بر طبيعت تسلط مي‏بخشد كه طبيعت را در جهت ميل و آرزوي خود استخدام نمايد ، اما جهان بيني فلسفي به اين صورت مقدمه عمل و مؤثر در عمل است كه‏ جهت عمل و راه انتخاب زندگي انسان را مشخص مي‏كند . جهان بيني فلسفي در طرز برخورد و عكس العمل انسان در برابر جهان مؤثر است ، موضع انسان را درباره جهان معين مي‏كند ، نگرش او را به هستي و جهان شكل خاص مي‏دهد ، به انسان ايده مي‏دهد يا ايده او را از او مي‏گيرد ، به حيات او معني‏ مي‏دهد يا او را به پوچي و هيچي مي‏كشاند . اين است كه مي‏گوييم علم قادرنيست به انسان نوعي جهان بيني بدهد كه پايه و مبناي يك ايدئولوژي قرار

گيرد ، ولي فلسفه مي‏تواند .

دسته ها : اخلاقي

جهان بيني توحيدي

همه آن خصايص و خصلتها كه لازمه يك جهان بيني خوب است ، در جهان‏ بيني توحيدي جمع است . تنها جهان بيني توحيدي است كه مي‏تواند همه آن‏ خصايص را داشته باشد .

جهان بيني توحيدي يعني درك اينكه جهان از يك مشيت حكيمانه پديد آمده‏ است و نظام هستي بر اساس خير و جود و رحمت و رسانيدن موجودات به‏ كمالات شايسته آنها استوار است . جهان بيني توحيدي ، يعني جهان " يك‏ قطبي " و " تك محوري " است . جهان بيني توحيدي يعني جهان ماهيت "

از اويي " ( « انا لله ») و " به سوي اويي " ( « انا اليه راجعون »)  دارد ، موجودات جهان با نظامي هماهنگ به يك " سو " و به طرف‏ يك مركز ، تكامل مي‏يابند ، آفرينش هيچ موجودي عبث و بيهوده و بدون‏ هدف نيست ، جهان با يك سلسله نظامات قطعي كه " سنن الهيه " ناميده مي‏شود اداره مي‏شود ، انسان در ميان موجودات از شرافت و كرامت مخصوص برخوردار است و وظيفه‏ و رسالتي خاص دارد ، مسؤول تكميل و تربيت خود و اصلاح جامعه خويش است‏ ، جهان مدرسه انسان است و خداوند به هر انساني بر طبق نيت و كوشش صحيح‏ و درستش پاداش مي‏دهد .

جهان بيني توحيدي با نيروي منطق و علم و استدلال حمايت مي‏شود . در هر ذره از ذرات جهان دلايلي بر وجود خداي حكيم عليم هست و هر برگ درختي‏ دفتري در معرفت پروردگار است . جهان بيني توحيدي به حيات و زندگي معني و روح و هدف مي‏دهد ، زيرا انسان را در مسيري از كمال قرار مي‏دهد كه در هيچ حد معيني متوقف نمي‏شود و هميشه رو به پيش است . جهان بيني توحيدي كشش و جاذبه دارد ، به انسان نشاط و دلگرمي مي‏بخشد ، هدفهايي متعالي و مقدس عرضه مي‏دارد و افرادي فداكار مي‏سازد .

جهان بيني توحيدي تنها جهان بيني‏اي است كه در آن تعهد و مسؤوليت‏ افراد در برابر يكديگر مفهوم و معني پيدا مي‏كند ، همچنانكه تنها جهان‏ بيني‏اي است كه آدمي را از سقوط در دره هولناك پوچي‏گرايي و هيچي ستايي‏ نجات مي‏دهد .

دسته ها : اخلاقي

جهان بيني اسلامي

جهان بيني اسلامي ، جهان بيني توحيدي است . توحيد در اسلام به خالص‏ ترين شكل و پاك ترين طرز بيان شده است . از نظراسلام خداوند مثل و مانند ندارد : " « ليس كمثله شي‏ء »"   . خدا شبيه چيزي نيست و هيچ چيزي را نتوان به خداوند تشبيه كرد خداوند بي‏نياز مطلق است ، همه به او نيازمندند و او از همه بي‏نياز است : " « انتم الفقراء الي الله و الله هو الغني الحميد »". خدا به همه چيز آگاه است و بر همه چيز تواناست : " « انه بكل شي‏ء عليم  . " « انه علي كل شي‏ء قدير »". او در همه جا هست و هيچ جا از او خالي نيست .

 بالاي آسمان و قعر زمين با او يك نسبت دارد . به هر طرف كه بايستيم رو به او ايستاده ايم : " « اينما تولوا فثم وجه الله "  . او از مكنونات قلب و از خاطرات ذهن و نيتها و قصدهاي همه‏ آگاه است : " « و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه »"  . از رگ گردن انسان به انسان نزديكتر است : " « نحن اقرب اليه من‏ حبل الوريد »"   . او مجمع كمالات است و از هر نقصي منزه و مبراست : " « و لله الاسماء الحسني »"   . او جسم نيست و به چشم‏ ديده نمي‏شود :

" « لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار » "   . از نظر جهان بيني توحيدي اسلامي ، جهان يك آفريده است و با عنايت و مشيت الهي نگهداري مي‏شود . اگر لحظه اي عنايت الهي از جهان گرفته بشود نيست و نابود مي‏گردد . جهان به باطل و بازي و عبث آفريده نشده است ، هدفهاي حكيمانه در خلقت جهان و انسان در كار است ، هيچ چيزي نابجا و خالي از حكمت و فايده آفريده نشده است . نظام‏ موجود ، نظام احسن و اكمل است . جهان به عدل و به حق برپاست . نظام‏ عالم براساس اسباب و مسببات برقرار شده است و هر نتيجه اي را از مقدمه و سبب مخصوص خودش بايد جستجو كرد .

از هر نتيجه و سبب ، تنها نتيجه و مسبب مخصوص خود آن را بايد انتظار داشت . قضا و قدر الهي ، وجود هر موجودي را تنها از مجراي علت خاص خودش به وجود مي‏آورد . قضا و تقدير الهي يك شي‏ء ، عين قضا و تقدير سلسله علل اوست   . اراده و مشيت الهي به صورت " سنت " ، يعني به صورت قانون و اصل‏ كلي ، در جهان جريان دارد . سنتهاي الهي تغيير نمي‏كند و آنچه تغيير مي‏كند براساس سنتهاي الهي است . خوبي و بدي دنيا براي انسان بستگي دارد به‏ نوع رفتار انسان در جهان و طرز برخورد و عمل .

 او نيكي و بدي كارها گذشته‏ از آنكه در جهان ديگر به صورت پاداش يا كيفر به انسان باز مي‏گردد ، در همين جهان نيز خالي از عكس العمل نيست . تدريج و تكامل ، قانون الهي و سنت الهي است . جهان گاهواره تكامل انسان است .

قضا و قدر الهي بر همه جهان حاكم است و انسان به حكم قضا و قدر ، آزاد و مختار و مسؤول و حاكم بر سرنوشت خويش است . انسان داراي شرافت و كرامت ذاتي و شايسته خلافت الهي است . دنيا و آخرت به يكديگر پيوسته‏ است . رابطه ايندو نظير رابطه مرحله كشت و مرحله برداشت محصول است كه هر كس عاقبت كار آن مي‏درود كه كشته‏ است ، نظير رابطه دوره كودكي و دوره پيري است كه دوره پيري ساخته دوره‏ كودكي و جواني است .

دسته ها : اخلاقي

 فاصله مردن تا قيامت

قبل از آنكه ما راجع به قيامت كبري صحبت كنيم ، يك مسأله را بايد  رسيدگي كنيم و آن اين است : در فاصله مردن تا آن قيامت ، از مردني كه‏  امروز ما مي‏ميريم يا اشخاصي در گذشته مرده‏اند تا قيامت كه معلوم نيست‏  چقدر طول خواهد كشيد و شايد ميلياردها سال طول بكشد ، شايد هم مثلا هزار  سال ديگر تمام بشود كه ما عرض كرديم مجهول است و نمي‏دانيم كي هست در  اين فاصله وضع چيست ؟

از قرآن چه استفاده مي‏شود ؟

آيا در اين فاصله آن‏  كسي كه مرده ، ديگر واقعا مرده ، همين طوري كه ما به حسب زندگي حسي‏  دنيايي مي‏گوييم ؟

 يعني مثل اين است كه در يك خواب خيلي عميقي فرو رفته‏  و عميق‏تر از آن در يك سكوت مطلق و در يك بي‏خبري مطلق فرو مي‏رود و هست‏  تا در قيامت محشور شود يا نه ، در فاصله اين مردن تا قيامت هم يك وضعي‏  دارد كه آن وضع هم باز نوعي زندگي است ؟ قرآن چه مي‏كند ؟

آيا در اينجا  سكوت كرده است يا نظري دارد و اگر نظري دارد نظرش چيست ؟
مسلم وضع فاصله مردن تا قيامت را اگر ما بدانيم ، خودش اولا جزء عوالم‏  بعد از مرگ است و ثانيا تا اندازه زيادي مي‏تواند قرينه باشد براي وضع‏  خود قيامت كه بعد ببينيم قيامت چيست . طبعا اين مسأله پيش مي‏آيد كه‏  از نظر قرآن تفسير مردن چيست ؟

 اگر ما باشيم و همين اطلاعات ظاهر و  محسوسي كه درباره انسانها داريم يا اطلاعاتي كه يك پزشك درباره انسان‏  دارند ، [ مردن مساوي است با فساد و تباهي ] ، انسان مي‏ميرد ، يعني يك‏
دستگاهي كه كار مي‏كند ، دستگاه سالمي است و گاهي معيوب مي‏شود ، اصلاحش‏  مي‏كنند به كار خودش ادامه مي‏دهد ، يك وقت اين دستگاه آنچنان خراب مي‏شود كه ديگر درست شدني نيست ، ماشيني است كه يكدفعه‏  خراب مي‏شو د كه ديگر بكلي متلاشي مي‏شود ، يا مثل يك مركب طبيعي يا